دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

عادت ماست که بی باده و مِی مست شویم
فارغ از میکده و هرچه در آن است شویم
عادت ماست که بی وقفه به دریا بزنیم
مشکل خویش به پیشانی فردا بزنیم
عادت ماست که با اهل وفا یار شویم
رشته زلف بگیریم و وفادار شویم
نحوۀ ارسال مطلب از طریق پیامک به گروه میکده :

1- ابتدا صفحه پیامک خود را باز کنید.
2- سپس قبل از نوشته مورد نظرتون داخل کروشه عدد شناسه گروه که عدد 303 می باشد را وارد کنید. بصورت [303]
3- پیامک را به شماره 30007650004444 ارسال کنید
4- لایک به گروه

جزئیات گروه

شناسه 303
وضعیت فعال
- گروه عادی
- دارای مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع شعر و ادبیات
ارسال 29664 پست
عضو 941 کاربر
طرفدار 84 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 7
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 10
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 4

کاربران گروه

(937 کاربر)

مدیران گروه

(5 مدیر)

برچسب‌های کاربری

میکده
شناسه‌: 303 · شعر و ادبیات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
ز ی ن ب
ز ی ن ب
در میکده

از عشق های این روزا… داستانی به بلندای شنگول و منگول هم نمیتوان نوشت… چه برسد به شیرین و فرهاد!!!

ز ی ن ب
ز ی ن ب
در میکده

از بیستون نیاید صدای تیشه گویا که فرهاد به خواب “شیرین” رفته باشد

ز ی ن ب
ز ی ن ب
در میکده

بیستون کنده شد و عشق به جایی نرسید دیگر از تیشه ی فرهاد بدم می آید!!

ز ی ن ب
ز ی ن ب
در میکده

تورا چه به فرهاد؟ یک فرهاد بود و یک بیستون عاشقی! تو همین یک وجب دیوار را بردار… من باورت می کنم

ز ی ن ب
ز ی ن ب
در میکده

همیشه شیرین نباش! فرهاد گاهی باید طعم دیگری را تجربه کند…

./  DoostDar  ./
13258817582.jpg ./ DoostDar ./
در میکده

هرگز ... برای عاشق شدن ... به دنبال باران و بابونه نباش ..* گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس ... به غنچه ای می رسی ... که ماه را بر لبانت می نشاند...*

ز ی ن ب
ز ی ن ب
در میکده

کلاس عشق ما دفتر ندارد شراب عاشقی ساغر ندارد بدو گفتم که مجنون تو هستم هنوز آن بی وفا باور ندارد ..

ز ی ن ب
ز ی ن ب
در میکده

بی وفا ، مستی مگر از باده ی عشقت نبود ... کین چنین دل را شکستی،کین شکستن هم خطاست

ز ی ن ب
ز ی ن ب
در میکده

سبزینه نگاهت را به خاطرات غبارگرفته گذشته می سپارم تا فراموش شوی ولی چه سود سنگ خارا جویدن؟ هربار که خواستم فراموشت کنم ماندنی تر شدی...

ز ی ن ب
ز ی ن ب
در میکده

دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم و شورانگیز وشاد آلود به دامان شقایقها بیاویزم بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی بنای سنگی غم را فرو ریزم بسازم کلبه عشقی بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم و نقش دیگری ریزم

ز ی ن ب
ز ی ن ب
در میکده

این ارسال را بازنشر کرده است.
ز ی ن ب
ز ی ن ب
در میکده

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی ... تو بمان با دگران وای به حال دگران

ز ی ن ب
ز ی ن ب
در میکده

چگونه است که رود جریان خود را از بلندای زمین قرض می گیرد... اما تو بلندای غرورت را به چشمانم وام نمی دهی... آیا سپرده دلم نزد تو کافی نیست؟؟!

این ارسال را بازنشر کرده است.
ز ی ن ب
ز ی ن ب
در میکده

دستت درد نکند... که دانه هایِ بافتنی ِ خوش طرح ِ دوستی مان را دانه... دانه... حالا که بُهبُهه ی ِ زمستان است تا دانه یِ آخر شکافتی!!!

مرجان
مرجان
در میکده

چه بیچاره اند مردمانی که قهرمانانشان بزدل باشد . . .