سمن
بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم. می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است. می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم! می خواهم زير يک درخت نخل بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم . می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمی دادم . می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند. می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم . می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ... می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . . اين دسته چک من، کلي
aynor
شب ها آسمان ستاره ها را در خود جای می دهد شب ها چشمان من اشک را در خود می گنجاند در شب می توان سکوت را آرام آرام تجربه کرد آری شب ظلمت دارد اما ظلم ندارد
aynor
خداوندا … باشد که بیشتر تسلی دهم تا تسلی یابم در پی فهمیدن باشم؛ تا فهمیده شدن در پی دوست داشتن باشم؛ تا دوست داشته شدن زیرا با دادن است که می گیریم با فراموشی خویشتن است که خویشتن را می یابیم با بخشیدن است که بخشوده می شویم وبا مردن است که زنده می شویم!
aynor
خداوندا... من از ماندن مي ترسم خداوندا... من از رفتن مي ترسم … خداوندا... پناهم ده!
aynor
خداوندا... من از احساس بيهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، من از ماندن چون مرداب مي ترسم.
aynor
خداوندا.. من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان، من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم.
aynor
خدايا... تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهي که بهترين است. خدايا... مي دانم تو هميشه با مني ، ولي تنهايم مگذار؛ يا شايد بهتر باشد بگويم: نگذار تنهايت بگذارم!
aynor
تاحالا شده عاشق بشین؟؟؟ دیدید وقتی عاشق کسی بشید چه حسی دارید؟ حتی اگه اون عیب و ایرادی هم داشته باشه به چشمتون نمیاد اما اگه همین عیب و ایراد رو توی یه فرد دیگه ببینید ممکنه از اون فرد حتی بدتون بیاد... دیدید وقتی یه مدت اون رو نمیبینید یه حسی توی دلتون دارید؟ دلتنگی رو با تمام وجود حس میکنید؟ بعد وقتی میبینیدش دوست دارید فقط یه دل سیر نگاهش کنید اون یه چیز بی مزه میگه اما شما از خنده غش میکنید...اما اگه همین جوک رو دوستتون واستون تعریف کنه میزنید توی ذوقش.. دیدید وقتی اون تلفن میکنه شما بی دلیل میخندید؟ مصخره بازی درمیارید و به قول معروف چرت و پرت میگید دیدید وقتی توی خیابون باهاش قدم میزنید آروم آروم قدم میزنید که به مقصد نرسید؟ وقتی اون رو میبینید تپش قلبتون مرتب بالا میره. نمیدونم تاحالا واسه یه مدت از پیشتون رفته؟ وقتی داره میره شما فقط نگاهش میکنید...اصلا اشک نمیریزید چون فقط دوست دارید یه دل سیر نگاهش کنید چون وقتی اون رفت به اندازه کافی وقت واسه اشک ریختن دارید پس فرصت نگاه کردن به اون رو از دست نمیدید.
aynor
خواهر کوچکم از من پرسید:"پنج وارانه چه معنا دارد ؟!" من به او خندیدم... کمی آزرده و حیرت زده گفت:"روی دیوار و درختان دیدم" ... باز هم خندیدم ... گفت:"دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مریم میداد" آ نقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید... بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم : بعدها وقتی غم. سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی : " پنج وارونه چه معنا دارد "