aynor
تا از یه مهمونی یا عروسی میای شروع میکنی به غیبت.............این چه رسمیه؟
aynor
گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟ ......
aynor
@...مانده ام...تنهای ......تنها
aynor
وقتی دلت خسته شد دیگه خنده معنایی نداره فقط می خندی... تا دیگران غم آشیانه کرده در چشمانت را نبینند..
aynor
چرا کسی به من نگفت تو می روی و باز هم دلت وفا نمی کند نبوده ای ببینی ام مرا سوال های این چنین رها نمی کند تو را به خاطر خدا ! بگو چرا ؟ چرا کسی به من نگفت . . . ؟
aynor
چرا کسی به من نگفت دلم برای دیدنت دوباره تنگ می شود تمام شیشه ی خیال بافی ام اسیر سنگ می شود
aynor
چرا کسی به من نگفت دامن روح پر طراوت مرا مصیبتی به عمق درد نیستی لکه دار می کند و این میانه موجی از دروغ و ترس را به ساحل همیشه غم گرفته ی نگاه من آشکار می کند
aynor
چرا کسی به من نگفت برای خصم کودکانه ای کتاب اعتقاد من به زیر بار زور می رود و آرزوی این دل شکسته ام - که سال های سال در پی رسیدنش چه صادقانه آبرو فروختم - به قعر گور می رود
aynor
چرا کسی به من نگفت تمام هستی ام تباه می شود
در این سکوت سهمگین
بدون خنده های گرم و دلنشین تو
تمام عمر من گذر به اشک و آه می شود
aynor
چرا کسی به من نگفت که از تو دور می شوم تو نیستی و من ز جور روزگار خموش و بی کس و صبور می شوم
ته نامردی مردان اینست
15 سال و 5 ماه و 11 روز و 4 ساعت و 25 دقيقه قبل