آزاده ایــرانی
آنکه سرمست غرور آمد و دستی به دل مازد و رفت
دراین خانه ویرانه ومتروک و ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی دل را به رخ ما بکشد؟
طعنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت
matin
هیچ بارانی نمی بارد مگر صفا دهد. هیچ گلی جوانه نمی زند مگر هدیه شود.هیچ خاطره ای زنده نمی ماند مگر شیرین باشد . هیچ لبخندی نیست مگر شادی بیاورد ! پس بگذار باران شوق بر زندگیت ببارد تا روحت را صفا دهد .. گلهای عشق در دلت جوانه زند تا آنها را به دیگران هدیه کنی .. خاطراتت قشنگ باشند تا همواره به یادشان بیاوری .. لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادی را بیفشانی .. و بهاری بیاید تا بدانی باز هم فرصت بودن هست
matin
در سکوت دادگاه سرنوشت ، عشق بر ما حکم سنگینی نوشت. گفته شد دلداده ها از هم جدا، وای بر این حکم و این قانون زشت
matin
جدا از تو نمیگردم که تو در جسم من جانی بدون جان عزیز دل مگر میماند انسانی اگر چه نیستی نزدم ببینی این غم و دردم چه با من میکند هر دم ولی دانم که میدانی ......
matin
وقتی با توام ثانیه ها مثل باد در گذرند و بی تو انگار تمام ساعت های این شهر خوابیده اند بیدار شوید …مگر نمی بینید اینجا دلی برای دیدنش لحظه شماری می کند ..........
matin
ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت من که گفتم این بهار افسردنیست من که گفتم این پرستو رفتنیست آه عجب کاری به دستم داد دل هم شکست و هم شکستم داد ........
آزاده ایــرانی
زندگی باید كرد !
گاه با یك گل سرخ !
گاه با یك دل تنگ !
گاه باید روئید در پس یك باران !
گاه باید خندید بر غمی بی پایان...
آزاده ایــرانی
نه همان نقش و نگاري كه خودت ميخواهي، نقشه را اوست كه تعيين كرده، تو در اين بين فقط ميبافي ، نقشه را خوب ببين! نكند قالی زندگیت را نخرند
آزاده ایــرانی
در یک آشنایی دوستانه ما با هم دست دادیم !!
تو فقط دست دادی..
و من..
همه چیز از دست دادم
matin
دل من از تبار ديوارهاي کاهگلي است ٬ ساده مي افتد، ساده ميشکند، ساده ميميرد، دل من تنها سخت ميگريد . . .
matin
امروز با غرورت باز م مرا شکستی با ناز وقهر و کینه مهرم زدل گسستی دانی که بی تو هیچم ای ماه بی مروت باشد که بار دیگر قلب مرا شکستی ...