Hanieh
از یابنده تقاضا میشود مرا به حال خود رها کند…
من گم شده ام…!
Hanieh
می گویند
درد را از هر طرف بنویسی درد است
نمی دانند
درد را از طرف تو اگر بنویسند
شعر می شود
Hanieh
من راز نگاهت را از آیینه پرسیدم
چشمان نجیبت را از دور پرستیدم
باران شدم و چون اشک بر عشق تو باریدم
من شمع وجودم را به مهر تو بخشیدم
Hanieh
هرلحظه بهانه تورا میگیرم هرثانیه با نبودنت درگیرم حتی تو اگر بخاطرم تب نکنی من یکطرفه برای تو میمیرم
سید حمید جزایری
مهربانم ....كنون رخت به سراچه آسماني ديگر خواهم كشيد….. آسمان آخرين كه ستاره تنهاي آن توئي... آسمان روشن سرپوش بلورين باغي كه تو تنها گل آن،تنها زنبور آني... باغي كه تو تنها درخت آني و بر آن درخت گلي است يگانه كه توئي.... أي آسمان و درخت وباغ من..گل و زنبور و كندوي من... با زمزمه تو اكنون رخت به گستره خوابي خواهم كشيد.... كه تنها رؤياي آن توئي
Hanieh
تو در هوای تمام شعرهایم جا مانده ای! خودت را که میگیری از بیت هایم، هوای جملاتم ابری میشود… با من بمان، تا پاییز شعرهایم با تو اردیبهشت شود…
Hanieh
روزگار ، نبودنت را برایم دیکته می کند و نمره ی من باز می شود : صفر هیچ وقت نبودنت را یاد نمیگیرم !
Hanieh
میدونم دیگه برای من نیستی ، اما دلی که تنگ باشه این حرفا رو نمیفهمه ....!
Hanieh
خبر داری که شهر پر از چراغ است ولی من زیاده خواه نیستم چراغی که عشقت در دلم روشن کرد برای من کا[!]ت ... تو فقط باش خاموش نشو برای من کا[!]ت ...
Hanieh
از پرچين اميدهايت چتري برايم بفرست كه خيس دلتنگيهايتم.
Hanieh
دیگر صاف راه نمیروم مهم نیست میگویند سالم نیستم مهم این است تو میدانی غم نبودنت کمرم را خم کرده . .
Hanieh
دلــتـــنـــگــی پـــــیـــچـــیــده نــــیـــســـتـــــ . . . ! یـــــکــــ دل . . . ! یـــــکـــ آســـمــــان یـــــکــــ بــــغـــض و آرزو هــــای تــــــرکـــــ خـــــورده بـــــه هــــمــــیــــن ســادگــــی
Hanieh
که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را .. تماشا می کرد ... آن شب که شب پره ها .. عاشــقـــانه تر .. نــــور را می جســـتند ...! و اتاقم .. سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... ! دانستم.. تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!
Hanieh
دست به صورتم نزن می ترسم بیفتد.. نقاب خندانی که بر چهره دارم! و بعد .. سیل اشک هایم تو را با خود ببرد .. و باز .. من بمانم و تنهایی