دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

*رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم*
*با دوست بگوییم که او محرم راز است*
• شما ميتوانيد شعر مورد نظر را با توجه به ‌[حرف آخر] مصرع پست قبل،شروع كنيد
• لطفا تا ارسال پست بعدي صبر كنيد
• لطفا قبل از ارسال پست جديد،به پست قبل حتما دقت كنيد
• هر پستي كه نابجا ارسال شود،حذف ميشود
• از مشاعره با اشعار سپید و نو بپرهیزید

جزئیات گروه

شناسه 94
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع شعر و ادبیات
ارسال 13706 پست
عضو 849 کاربر
طرفدار 75 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 10
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 15
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 12

کاربران گروه

(845 کاربر)

مدیران گروه

(3 مدیر)

برچسب‌های کاربری

مشاعره
شناسه‌: 94 · شعر و ادبیات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس / که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس

الهه
الهه
در مشاعره

من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان /// با اين حساب اهل جهنم فرق دارند

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

تیغ خورشید قیامت را کند دندانه دار / گر چنین بر روی هم بندد سحاب غفلتم

الهه
الهه
در مشاعره

نسل پشت نسل تنها امتحان پس مي‌دهيم /// ديگر انساني نخواهد بود قرباني بس است

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

دل من دار که در زلف شکن در شکنت / يادگاري ست ز سر حلقه‌ي شوريده سران

الهه
الهه
در مشاعره

من خام بودم...داغ دوری! پخته ام کرد // عمری که پایت سوختم قابل ندارد

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

دلبسته به سکه های قلک بودیم ؛ دنبال بهانه های کوچک بودیم / رویای بزرگ تر شدن خوب نبود ؛ ای کاش تمام عمر کودک بودیم

الهه
الهه
در مشاعره

توی جیبش گذاشت دنیا را /// جز منی که همیشه سردم بود

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست / اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

الهه
الهه
در مشاعره

تمام سهم من از روشني همان نوريست /// كه از چراغ شما در اتاق مي افتد

این ارسال را بازنشر کرده است.
باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

دلم شکستی و جانم هنوز چشم براهت / شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

الهه
الهه
در مشاعره

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد // آه یک روز همین آه تو را می گیرد

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

یاران ره عشق منزل ندارد / این بحر مواج ساحل ندارد

الهه
الهه
در مشاعره

نگو چه بر سرم آوردی // تو قصه گوی بدی هستی

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

تن پرستان همه مشغول تماشای خودند / تا که از خود به تماشای دل آید بیرون