amir
دعا کنید بیاید مسافری که نیامد وکوچه کوچه بنازم به عابری که نیامد دوباره مثل گذشته تمام فاصله ها را غزل غزل بنویسم به شاعری که نیامد شکسته بغض غرورم در انتظار عجیبی دعا کنید بیاید مسافری که نیامد
amir
من که بیمار غم هجر توام می دانم جز وصال تو مرانیست مداوای دگر دیده ام قابل دیدار رخ ماه تو نیست چه شود لطف کنی دیده ی بینای دگر
amir
می رسد از راه مردی از دیار آشنایی بر زبانش مهربانی در نگاهش روشنایی روشنایی می دهد خورشید را برق نگاهش می گذارد آسمان هر روز پیشانی به راهش راه او راه الهی است رنگ او رنگ الهی می زداید از زمین واز زمان نقش تباهی کیست او گنجینه ی اسرار رب العالمین است وارث شمشیر مولایم امیر المؤمنین است
amir
سلام،بهانه تو خودت بهتر از همه می دانی که چقدر این روزها دل ما آدم ها مثل هوای شهرمان گرفته است. آمده ام روبه رویت ایستاده ام. راستی گفتی کدام سمت بروم به تو می رسم ؟!مستقیم!؟ ایستاده ام وپنجره ی دلم را رو به رویت باز کرده ام ، می خواهم کمی از هوای گرم وعاشقانه ات را به دلم بدهی.چند دقیقه ایست که خیلی خسته ام! می خواهم بخوانمت،دوباره،از نو،از ته دل وتو گوش بدهی مثل همیشه،آرام وعاشقانه. نه! نیامده ام به گله وشکایت،نیامده ام تا از خستگی هایم به تو بگویم! آمده ام تا با تو شبی عاشقانه داشته باشم،پشت همین پنجره! عزیز دل ها! می خواهم لبخند بزنی تا کنده شوم از روی زمین وپرواز کنم، اوج بگیرم.می خواهم گرمای دستانت را به سردی دستانم ببخشی تا ترس هایم بریزد. خداخداخدا می خواهم تکرارت کنم خدا خدا می خواهم آنقدر تکرارت کنم تا که آرام جانم شوی.
amir
خبر امد خبری در راه است ........سرخوش ان دل که از ان اگاه است...............شاید این جمعه بیاید شاید...........
amir
کاش هفت ساله بودم روی نیمکت چوبی می نشستم مداد سوسماری در دست باصدای تو دیکته می نوشتم تو می گفتی بنویس دلتنگی من آن را اشتباه می نگاشتم اخمی بر چهره می نشاندی و من به جبران دلتنگی را هزار بار می نوشتم!
amir
خدایا سر بر آستان رحمت تو نهاده و صورتم را تنها به درگاه تو مینهم و تو را هر لحظه به کمک میطلبم. پس ای یاور بی همتا بجانبم بشتاب و باران رحمت خویش بر من فرود آر تا راه تو را در پیش گیرم و در تاریکیهای ظلمات روان خویش, سرگردان نگردم. خدایا تو قادر بی نیازی و این منم که به در خانه رحمتت پناه آورده ام. پس در خانه خویش برویم باز کن و قلب تشنه مرا به آب گوارای عطوفت و رحمت خویش سیراب کن. آمین یا رب العالمین
amir
نگاه سعي نکن عظمت در نگاه تو باشد..................... سعي کن عظمت در آن چيزي باشد که به آن مي نگري..........
amir
دنيا دنيا دو روز است يک روز با تو و روز ديگر عليه تو روزي که با توست مغرور مشو و روزي که عليه توست نااميد مگرد زيرا هر دو پايان پذيرند امام علي(ع)
amir
باشد دوباره حضرت آقا نیامدی باشد به میهمانی دل ها نیامدی گفتم برای آمدنت گل بیاورند گل بود و عشق بود ولی ... ای گل رعنا نیامدی
amir
به سند خود از عبدالله بن عمر روايت نموده كه گفت : يخرج المهدى من قرية يقال لها كرعة مهدى از قريه اى قيام مى كند كه آن را كرعه مى گويند .
یكی از راویان حدیث ، به نام حسن بصری - كه شغلش تولید روغن زیتون بود - گوید: روزی به همراه یكی از دوستانم - كه از اهالی بصره بود - به محضر مبارك امام محمّد باقر علیه السلام شرف حضور یافتیم . و هنگامی كه وارد شدیم ، حضرت را در اتاقی مرتّب و مزیّن دیدیم ، كه لباسی تمیز و زیبا پوشیده است و خود را خوشبو و معطّر گردانیده بود. پس مسائلی چند از حضرتش سؤ ال كردیم و جواب یكایك آن ها را شنیدیم ؛ و چون خواستیم از خدمت آن بزرگوار خارج شویم ، فرمود: فردا نزد من بیائید. و من اظهار داشتم : حتما شرفیاب خواهیم شد.
14 سال و 4 ماه و 5 روز و 10 ساعت و 6 دقيقه قبلبنابر این فردای آن روز به همراه دوستم به محضر امام علیه السلام وارد شدیم و حضرت را در اتاقی دیگر مشاهده كردیم ، كه روی حصیری نشسته است و پیراهنی ضخیم و خشن نیز بر تن مبارك دارد. پس از آن كه در حضور ایشان نشستیم ، روی مبارك خود را به سمت دوست من كرد و فرمود: ای برادر بصری ! می خواهم موضوعی را برایت روشن سازم ، تا از حالت شگفت و تحیّر در آئی ، دیروز كه بر من وارد شُدید و مرا با آن تشكیلات دیدید، آن اتاق همسرم بود و تمام وسائل و امكانات آن ، مال وی بود كه او آن ها را برای من مرتّب و مزیّن ساخته بود؛ و من نیز در قبال آن آراستگی و زینت ، لباس زیبا پوشیده و خود را برای همسرم آراسته و معطّر گردانیده بودم . زیرا همان طوری كه مرد علاقه دارد همسرش خود را فقط برای او بیاراید، مرد نیز باید خود را برای همسر بیاراید تا مبادا به نوعی دلباخته دیگری گردد.