PARVIN
مرا به عشق وسوسه میکنی که چه ؟ رفتنی هم که نباشی٬ ماندنی نیستی...!
قاصــــدک¸¸.•*¨*•♫♪ ♥
عزیز من ! اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد بگذار درعین وحدت مستقل باشیم بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند ! بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست ، سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست ، بیا بحث کنیم بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم ، بیا کلنجار برویم ،اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم ... بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شورو زندگی می بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،حفظ کنیم ... من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم ! و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم عزیز من، بیا متفاوت باشیم ...!
قاصــــدک¸¸.•*¨*•♫♪ ♥
عزیز من ! دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛ واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگسرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند ! اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق، یکی کا[!]ت ! عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست ! من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است ... نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری
قاصــــدک¸¸.•*¨*•♫♪ ♥
هم سفر : در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد می گذرد بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی مخواه که هر چه تو دوست داری ، من هم همان را، به همان شدت دوست داشته باشم ! و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد ... مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم ،یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را ! مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست و شبیه شدن دال بر کمال نیست بلکه دلیل توقف است
قاصــــدک¸¸.•*¨*•♫♪ ♥
تمام غصهها دقیقا از همان جایی آغاز میشوند که ترازو برمیداری میافتی به جان دوست داشتنت. اندازه میگیری! حساب و کتاب میکنی! مقایسه میکنی! و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که زیادتر دوستش داشتهای ... ......که زیادتر دل دادهای که زیادتر گذشتهای که زیادتر بخشیدهای به قدر یک ذره یک نقطه یک ثانیه حتی! درست از همان جاست که توقع آغاز میشود و توقع آغاز همه رنجهایی است که به نام عشق میبریم.
ღ♥ღ eliii ღ♥ღ
داني كه چرا زميوه ها سيب نكوست نيمش رخ عاشق است و نيمش رخ دوست آن زردي و سرخي كه درآن مي بيني زردي رخ عاشق است و سرخي رخ دوست.... آن دوست كه بي وفاست دشمن به از اوست آن نقره كه بي بهاست آهن به از اوست
ღ♥ღ eliii ღ♥ღ
چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوز دوستش داري چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديوار تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خيال ساعتها باهاش حرف بزني اما وقت ديدنش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه ها تو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري
ღ♥ღ eliii ღ♥ღ
من و خدا هر روز صبح فراموش میکنیم او گناهان مرا !!! و من لطف او را !!!
ღ♥ღ eliii ღ♥ღ
قانون عشق: يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا جايي كه زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميكنه ... چون يك چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ... ميره با يكي ديگه ... بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يكي ديگه ميبينه ... اينجاست كه ميگه: حدسم درست بود ...
ღ♥ღ eliii ღ♥ღ
لحظه ها را گذرانديم تا به خوشبختي برسيم .. غافل از اينكه .. خوشبختي همان لحظه هايي بود كه مي گذرانديم
ღ♥ღ eliii ღ♥ღ
نگران نباش... حال دلم خوب است آرام ... گوشه اي نشسته و روياهايش را به خاك ميسپارد