آزاده ایــرانی
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد .
آزاده ایــرانی
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید. (صادق هدایت)
آزاده ایــرانی
زندگی نامه صادق هدایت (دیدگاه)
احسان| ننگ ما*شبکه بارسل...
سرنوشت هدایت استثنائی نیست. این سرنوشت ملت ایران است. سال های سال، مثل دون کیشوت، به جنگ آسیاهای پوسیده رفت. اما معاندینش فقط ابله نبودند، بی رحم و نابه کار هم بودند و در همه شئون، از مقامات فرهنگی گرفته تا اداری، عمیقا ریشه دوانده بود.(جمله ای درباره او )
احسان| ننگ ما*شبکه بارسل...
در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا ميخورد و ميتراشد. اين دردها را نميشود به کسي اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقي بکنند -زيرا بشر هنوز چاره و دوائي برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي بتوسط شراب و خواب مصنوعي بوسيله افيون و مواد مخدره است- ولي افسوس که تاثير اين گونه دارو ها موقت است و بجا ي تسکين پس از مدتي بر شدت درد ميافزايد
احسان| ننگ ما*شبکه بارسل...
صادق هدایت : خدا تو وجود هر کسی گوهری گذاشته که مثل بقیه نعمتاش باید ازش استفاده کرد
خودکشی
وقتی دیدی که موندنت باعث آزار همه است ، یاد اون گوهر باش و خوب ازش استفاده کن
احسان| ننگ ما*شبکه بارسل...
ديدار به قيامت ما رفتيم و دل شما را شكستيم همين فکر میکنم این جمله رو پشت عکسش نوشته بوده (آخرین عکسی که برای تمام آشنایانش فرستاد)
احسان| ننگ ما*شبکه بارسل...
من همیشه زندگانی رابه مسخره گرفتم ؛دنیا؛مردم همه اش به چشم یک بازیچه؛یک ننگ ؛یک چیز پوچ وبی معنی است.می خواستم بخوابم و دیگر بیدار نشوم و خواب هم نبینم؛ولی چون در نزد همه مردم ؛خودکشی یک کار عجیب و غریبی است می خواستم خودم را ناخوش سخت بکنم؛مردنی و ناتوان بشوم و بعد از آنکه چشم و گوش همه پر شد ؛تریاک بخورم تا بگویند ناخوش شد و مرد. (زنده بگور)
احسان| ننگ ما*شبکه بارسل...
او فهمید همه ی کیف هایی که برای مردم معمولی جایز بود برای کسی که دنیاهائی مافوق تصورات و لذایذ سایرین ایجاد می کرد غیر ممکن بود.و او کوشش می کرد در پسمانده و وازده ی کیف دیگران لذت موهومی برای خودش جستجو بکند.
(تجلی)
احسان| ننگ ما*شبکه بارسل...
افکارپوچ!-باشد،ولی ازهرحقیقتی بیشترمراشکنجه می کند-آیااین مردمی که شبیه من هستندکه ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند،برای گول زدن من نیستند؟آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده اند؟آیا آنچه که حس می کنم،می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟ من فقط برای سایه ی خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است،باید خودم را بهش معرفی کنم. (بوف کور)
احسان| ننگ ما*شبکه بارسل...
همین قدر میدانم که از خودم بدم می آید.می خورم ؛از خودم بدم می آید؛راه می روم؛از خودم بدم می آید؛فکر می کنم؛ از خودم بدم می آید.چه سمج؛چه ترسناک.نه؛این قوه مافوق بشر بود.یک کوفت بود...دیگر هیچ چیز به من کارگر نیست.سیانور خوردم؛در من اثر نکرد؛تریاک خوردم باز هم زنده ام.اگر اژدها هم مرا بزند اژدها می میرد...(زنده بگور)
احسان| ننگ ما*شبکه بارسل...
من همیشه گمان میکردم که خاموشی بهترین چیزهاست .گمان میکردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند وتنها بنشیند.ولی حالا دیگر دست خودم نیست چون آنچه نباید بشود شد...حالا میخواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه انگور در دستم بفشارم و عصاره آنرا.نه. شراب آنرا قطره قطره در گلوی خشک سایه ام مثل آب تربت بچکانم (بوف کور)