elham moghimi
کجا ایستاده ای؟چگونه است باد از هر جهت که میوزد عطر تو را با خود دارد؟تو نرفته ای میدانم.از جایی در همین نزدیکی مرا نگاه میکنی فقط نمی بینمت.
elham moghimi
این عصرهای زمستانی عجیب بوی نفس های تو را می دهد گوئی...تو اتفاق می افتی و من دچار می شوم...تمام من دارد تو میشود....باور میکنی؟!
elham moghimi
دستم را بگیر من به تو نیاز دارم...نیمه ی گمشده ام نیستی...که با نیمه ی دیگر....به جستجویت بر خیزم...تو تمام گمشده ی منی...!!تمام گمشده ی من..
elham moghimi
ابی بسیار کمرنگ است اسمان وقتی که...................چشمان تو میخندد
elham moghimi
من به آمار زمین مشکوکم اگر این شهر پر از آدمهاست پس چرا این همه دل تنهاست.
elham moghimi
تو بگو وقتی خواب بودم چه کسی مداد رنگیش را برداشت و فاصله ها را پر رنگ کرد؟؟؟؟؟
elham moghimi
شب را دوست دارم!چون دیگر رهگذری از کوچه پس کوچه های شهرم نمی گذرد تا سرگردانی مرا ببیند.چون انتها را نمیبینم تا برای رسیدن به آن اشتیاقی نداشته باشم.شب را دوست دارم چون دیگر هیچ عابری از دور اشکهای یخ زده ام را در گوشه ی چشمان بی فروغ غم نمی بیند.شب را دوست دارم چرا که اولین بار تو را در شب یافتم از شب می ترسم چون تو را در شب از دست دادم. از روز متنفرم به اندازه ی تمام عشق های دروغین.
elham moghimi
بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق ولی در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند.
elham moghimi
ادمها را نباید مطمئن کنی از ماندنت ادمها وقتی مطمئن شدند می روند...........
elham moghimi
فاصله ها هیچوقت دوست داشتن را کمرنگ نمیکنند بلکه دلتنگی را بیشتر میکنند.
elham moghimi
خدایا;اگر این روزها حرفهایم بوی نا شکری میدهند تو.....به حساب دلتنگی بگذار....!
elham moghimi
ستاره ای از اسمان انتخاب کن که مثل چشمانت بدرخشد و مثل تو شیرین و نمکی باشد، یکی هم واسه من انتخاب کن درخشندگیش اصلا مهم نیست کا[!]ت که نزدیک تو باشد.
elham moghimi
کاش ادمها میفهمیدند که گاهی برخی حرفهایشان برخی نگاه هایشان یا حتی برخی لبخندهایشان مثل عاج تیز چکمه ای سخت و زمستانی روی تن عریان و خشک یک برگ زرد پاییزی است...
elham moghimi
دلم برای کودکیم تنگ شده...برای روزهایی که باور ساده ای داشتم..همه ادم ها را دوست داشتم...مرگ مادر کوزت را باور میکردو و از زن تناردیه کینه به دل میگرفتم مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر هاچ گم نشود....دلم میخواست ممل را پیدا کنم از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی دنبال وورجک میگشتم تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود دلم برای خدا تنگ شده...خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم...دلم برای کودکیم تنگ شده...شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت................