آرمان Porphan
خـ ـیلـ ـی وقـ ـت اسـ ـت ..کـ ـه دیـ ـگـ ـر خـ ـوش نـ ـمـ ـی گـ ـذرد...!! فـ ـقـ ـط مـ ـی گـ ـذرد...!
آرمان Porphan
کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود ...» از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ...
آرمان Porphan
قدرتِ کلماتت را بالا ببر نه صدایت را ! این باران است که باعث رشد گلها میشود نه رعد و برق !!!!
آرمان Porphan
از مرگ نمی ترسم من فقط نگرانم که در شلوغی آن دنیا مادرم را پیدا نکنم ...
آرمان Porphan
آینه ی اتاقم را با آینه ی اتاقت عوض میکنی ؟ این فقط مرا نشان میدهد . . . !
آرمان Porphan
خدايا... آسمان چه مزه ايست؟! من، تا به حال فقط زمين خورده ام!

13 سال و 12 ساعت و 10 دقيقه قبل