pouyan
خیــــــــــــــــــــانت است اما.... آنقدر که با یــــــــــــــــــــــــ ـادت بوده ام با خــودت نبوده ام...!
pouyan
درونم غوغاست...
ساده میشکنم با یک تلنگر کوچک...
اینگونه نبودم... شدم !
pouyan
اینـــ روزا هرچهـــ قدر همـــ دلمـ را بهـــ اندازهـــ ے آسمانـــ بزرگـــ کنمـــ باز همـــ براے تــــو تنگــ استــ ....
pouyan
غریبه نمیدانم گنجشک ها که آنقدر شبیه همند چطور همدیگر را میشناسند و نمیدانم چقدر شبیه من هست که تو دیگر مرا نمیشناسی!
pouyan
تو رفتی و پس از تو آفتابگردانها سرگردان شدند!
pouyan
نمـکــ... بــرای مـنــ کــه روحـمـ زخـمی استــ... شـور نیستــ...!! مــزه درد مـی دهـد
pouyan
غم نگاه آخرت تو لحظه ی خدافظی گریه ی بی وقفه ی من تو اون روزای کاغذی قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار چه بی دووم بود قولمون جدا شدیم آخرکار تو حسرت نبودنت... من با خیالتم خوشم... با رفتنم از این دیار آرزوهامو میکشم... کوله بارم پره حسرت... تو دلم یه دنیا درده مثل آواره ای تنهام تو خیابونی که سرده.... تا خیالت به سرم میزنه گریم میگیره.. آروم آروم دل تنگم داره بی تو میمیره گل مغرور قشنگم من فراموشت نکردم بی تو دنیا رو نمیخوام
pouyan
"عاشق" که میشوی ، همه چیز "بی علت" می شود ... و تمام دنیا "علـت" میشود ، تا "عـشق" را از تو بگیرد ..
pouyan
خدايا خيلي ها دلمو شکستن ديگه تحمل ندارم،شب بيا باهم بريم سراغشون،من نشونت ميدم تو ببخششون...
pouyan
برایم تعریف کن ؛ هرگز فراموش نشدن چه حالی دارد؟…
pouyan
بیا ببین چه دردی میکشم... .حتی پیکاسو هم کم آورده است.
pouyan
چيـــزی در گلويَـــم گيــر کـــرده هــر چــ ِ فُــرو مـــی دَهَمَــش.. هــر چــ ِ سُــرفـه مــی کُنــم...افاقــه نمــی کُنــد... هــر بــار نفــس مــی کشَــم بالا مــی آيــد و جلوی ِ نفســم را مــی گيــرد.. مُدامـ پَــرده مــی شــود جلــوی ِ چشــم های ِ وَرَمـ کــرده امـ.. دارد خفــه َمـ مــی کنــد.. ايــن بغض ِ فــرو خــورده !!
pouyan
دنبال بهانه نباش عزیزکم چشم که گذاشتم برو و هر وقــــــــــــــــــــــت خواستــــــــــــــــــــ ــی برگرد...... من تا بی نهایـــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــت شمردن می دانم !
pouyan
اینجا بمان می آیم............... بنشین و تا سه بشمار هفتاد و هشت............. هشتاد.................. تا صد شمرده بودم او بر سر قرارش آن روز توی سرما با خود فریب آورد........................ من عشق برده بودم تا لحظه های آخر از زور ناتوانی دستان سرد او را ........................ محكم فشرده بودم
pouyan
آن قَدَر حرفـــــ ـــ ـ در دلـَــم مآنــده
کـــ ه در دهانــَم گره می خورنـد
و لبــــ هایم را بــ ه هـَــم می دوزنـــد
و تــو خیال می کنی
مـَـرا با تــو حرفی نیستــــ ـــ ـ !