امروز بعد از اینکه از سرجلسه ی امتحان اومدم بیرون، یکی از مراقب ها به من گفت میشه چند دقیقه سراین کلاس به عنوان مراقب وایستی تا من بیام؟(پسرهای ارشد امتحان داشتن)...منم قبول کردم...تا رفتم سرکلاس در کلاسو بستم گفتم بچه ها کاملا راحت باشید تقلب،جزوه،کتاب همه چی آزاده )) قیافه ی بچه ها اون لحظه | 2دقیقه بعد| 5دقیقه بعد | خنگولا باور نمیکردن فکر کردن دوربین مخفیه!!! یعنی یه نفر هم واسه دلخوشی من یه تقلب کوچیک نکرد!!!! قیافه من || هیچکدوم حرف منو جدی نگرفتن و بعد امتحانشون فهمیدن که من جدی گفتم )))) لیاقت مراقب خوب نداشتن )
بابابزرگم هشتاد سالشه همیشه اصرار می کنه که بذارید من از خونه تنهایی برم بیرون مگه زندانی گرفتید؟ می خوام برم نون و روزنامه اینا بگیرم… یه روز بعد از کلی اصرار گفتیم باشه برو ولی مواظب باش… رفته نونوایی محل به همه ی اونایی که تو صف بودن گفته عجب روزگاری شده پنج تا دختر دارم پنج تا پسر تو این سن و سال، منِ پیرمرد باید بیام تو صف وایسم نون اونارم من بگیرم
سالها قبل مادري با پسرش زندگي مي كرد
مادر فقط1چشم داشت و اين باعث ناراحتي پسر بود
پسر هميشه از اين كه مادرش 1چشم داشت ناراحت بود
1روز مادر به مدرسه پسرش رفت و دوستاي پسره مادرش رو مسخره كردن و پسره خيلي خجالت كشيد
...اون شب پسره به مادرش گفت با اين قيافه ترسناكت چرا اومدي مدرسه؟
مادر گفت غذاتو نبرده بودي،نميخواستم گرسنه بموني
پسر گفت اي كاش بميري تا اينقد باعث خجالت و شرمندگي من نشي زنيكه ي 1چشم زشت
چندسال بعد پسر در 1كشور ديگه دانشگاه قبول شد و همون جا ازدواج كرد و 2تا بچه آورد
خبر به گوش مادر رسيد
مادر رفت اونجا تا پسر نوه ها و عروسشو ببينه .اما نوه هاش از ديدنش ترسيدن و پسرش بهش گفت پيرزن زشت چرا اومدي اينجا و بچه هامو ترسوندي؟ گمشو از خونه من برو بيرون
و مادر بدون گفتن حرفي رفت
چند سال بعد پسره بخاطر كاري به كشورش برگشت و از روي كنجكاوي سري به خونشون زد
همسايه ها گفتن مادرت مرده و فقط 1 يادداشت واست گذاشته
پسره از مرگ مادرش ذره اي ناراحت نشد
متن يادداشت اين بود:
پسره عزيزم وقتي 6سالت بود تو 1تصادف 1چشمتو از دست دادي،اون موقع من 26سالم بود و در اوج زيبايي بودم
به عنوان 1مادر نميتونستم ببينم پسرم 1چشمشو از دست داده
واسه همين 1چشممو به پاره ي تنم دادم تا مبادا بعدا با ناراحتي زندگي كني
پسرم مواظب چشم مادرت باش
اشك در چشمهاي پسر جمع شد.
عجب دل پری داری امید...
13 سال و 20 روز و 8 ساعت و 39 دقيقه قبل