یه همکلاسی دختر داشتیم، طفلک خیلی ساده بود. یه روز باهاش قرار داشتیم واسه آزمایشگاه دیر رسیدیم. گفت چرا دیر کردین؟ دوستم گفت: سلف بودیم! - ساعت 4 عصر؟! سلف که الان تعطیله! داشتیم دیگا رو می شستیم! - دیگ؟! مگه شما باید بشورین؟! دیدم باور کرده زدم به لودگی: آره! هر ترم قرعه کشی می کنن یه بار تو ترم نوبتت میشه، ما پارتی داشتیم امروز شستیم. بعضیا بدشانسن شب امتحان نوبتشون میشه! آقا این رفت تو فکر... ف رداش دیدم عین ماده پلنگ زخمی اومد طرف ما! نگو بعد ناهار رفته تو آشپزخونه سلف التماس و زاری که بزارن دیگ بشوره! آشپزا فک کردن نذر داره یا خله، گذاشتن بشوره، بعد گفته: بی زحمت اسم منو از قرعه کشی خط بزنین، شب امتحان به من گیر ندین! اونا هاج و واج! قضیه رو گفته آشپزا ترکیدن )) سرآشپز سلف سر این جریان همیشه هوامونو داشت و ته دیگ و گوشت قلمبه میذاشت برامون...
در اتاق عمل،باز و بسته شد : پدر جان متاسفم پسرتون .... دچار مرگ مغزي شده... قامت پدر شکست. مرگ همسرش باز برايش تداعي شد. دکتر او را به اتاقش برد آن سوي راهرو، خانواده ي بيمارقلبي، به انتظارنشسته بودند مادر، دست دخترش را مي فشرد : عزيزم... به خدا توکل کن لحظه اي بعد، دکتر به طرف اتاق عمل دويد. همه چيز براي عمل پيوند قلب آماده شد صداي گريه ي مردانه ي پدر با خنده ي مادر، ملودي عجيبي را رقم زد...
اینقد که قرائتی از قرآن نکته تستی و کنکوری در میاره ... ؛ . . . . . . . . . . . مدرسان شریف با اون عظمتش از کتاب درسی نمی تونست در بیاره …!! یه صلوات بفرستید
عجب دل پری داری امید...
13 سال و 15 روز و 22 ساعت و 25 دقيقه قبل