یه همکلاسی دختر داشتیم، طفلک خیلی ساده بود. یه روز باهاش قرار داشتیم واسه آزمایشگاه دیر رسیدیم. گفت چرا دیر کردین؟ دوستم گفت: سلف بودیم! - ساعت 4 عصر؟! سلف که الان تعطیله! داشتیم دیگا رو می شستیم! - دیگ؟! مگه شما باید بشورین؟! دیدم باور کرده زدم به لودگی: آره! هر ترم قرعه کشی می کنن یه بار تو ترم نوبتت میشه، ما پارتی داشتیم امروز شستیم. بعضیا بدشانسن شب امتحان نوبتشون میشه! آقا این رفت تو فکر... ف رداش دیدم عین ماده پلنگ زخمی اومد طرف ما! نگو بعد ناهار رفته تو آشپزخونه سلف التماس و زاری که بزارن دیگ بشوره! آشپزا فک کردن نذر داره یا خله، گذاشتن بشوره، بعد گفته: بی زحمت اسم منو از قرعه کشی خط بزنین، شب امتحان به من گیر ندین! اونا هاج و واج! قضیه رو گفته آشپزا ترکیدن )) سرآشپز سلف سر این جریان همیشه هوامونو داشت و ته دیگ و گوشت قلمبه میذاشت برامون....
وقتی مدرسه میرفتم بابام بهم ریاضی یاد میداد که آخرشم به کتک ختم می شد ، روش یاد دادنش هم اینجوری بود : 4=2+2 5=3+2 خب پسرم حالا اینو تو حل کن : ?= cos 120 * limit 1/5-tan 60 من : 0_o بابام : بعدشم تق .... شالاب .... شلووب .... بنگ ..... بونگ ....
عجب دل پری داری امید...
13 سال و 16 روز و 5 ساعت و 12 دقيقه قبل