تقديم به رها: از پس يك حادثه ، آن مدعي خنديد و رفت ///// عشق را از دل زار ، بي تمنا دزديد و رفت /// پاي او بود دائم بر گلوي قاصدك /// ژاژ ميگفت ، قاصك را كر ديد و رفت/// التماس ها ميكرد اين دل پر خاطره با اشك و آه //// زاري ها و ندبه اش را ، نشنيد و رفت ////سنگ در سينه حمل ميكرد جاي دل /// خاك غربت بر ضمير اين دلم پاشيد و رفت /// كاش داند بي نفس خواهد ماند ، تا صبح اميد /// او كه با جورش ، اشك از چشم ترسيد و رفت /// حافظ و مفتي و ساقي و شراب و شور عشق //// پشت پا زد بر همه ، بي وداع خنديد و رفت //// گر چه شايد او نشنود آواز اين گمنام دل // مينويسم تا بداند ، دل از خدا ببريد و رفت ..... گمنام ...
#وقتی عمیق فکر می کنم #همیشه به این نتیجه میرسم : خوب که چی..؟؟ هیچی قرار نیست #عوض بشه ..، #امروز از اون روزهایی بود که دقیقا به این نتیجه رسیدم و اصلا دیگه برام مهم نیست توی #زندگیم چیزی تغییر کنه یا نکنه..، به درک هرجور میخواد این زندگی پیش بره وقتی قراره همیشه یه #عالمه آه از ته دلت بکشی و هیچی هم تغییر نکنه..!!!،دوست ندارم نقاب یه #دُخدر قوی بزنم به صورتم اصلا هم #شُجاع نیستم چون واقعا دلم میخواد اونقدر شجاع بودم که یه ضبدر بزرگ روی این زندگی مزخرف خسته کننده میزدم و #خلاص ..!!
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 26 روز و 17 ساعت و 20 دقيقه قبل