پاییز اسم یه دختر نازک نارنجی و دوست داشتنیِ
که هر بار ترکم می کنه نــه ماه بی خبرم می ذاره
اما همون سه ماهی که هم خونه مه بهترین روزهای زندگی مه
توی همون سه ماهی که با همیم وقتایی که توی آینه موهاش رو می بافه
وقتایی که ناخن هاش رو سوهان می کشه
وقتایی که بی هوا از پشت خودش رو می ندازه روی شونه هام
وقتایی که مشغول قهوه درست کردن می شه و عطر خوب قهوه ش تمام خونه رو بر می داره
وقتایی که لباس خوابِ لیموییش رو تنش می کنه و بهم می گه کار کردن واسه امروز دیگه کـــافیه
دقیقا همون وق
تاییه که بهترین ترانه هام رو می نویسم
بهترین آهنگ هام رو می سازم
پاییز یه دختر جذابِ که هر سال فقط سه ماه با من زندگی می کنه
بعد از سه ماه از دیوونه بازی هام خسته می شه و
سال بعد دوباره دلش برای همون دیوونه بازی ها تنگ می شه
این روزهـــا عجیب منتظر رسیدنِ مسافرمم ...
اگر مرا دوست نمیداری ، دوست نداشته باش . من هرطور شده خودم را از این #تنگنا نجات خواهم داد ، اما دوست داشتن را #فراموش نکن ، #عاشق ِ دیگری باش . این #ترانه نباید به پایان برسد ، #سکوت آدم ها را میکُشد . این چشمه نباید بند بیاید میخک هایی که در قلب ها شکوفا شده اند از #تشنگی میخشکند. اگر دوست داشتن را فراموش نکنی تمام ِ زیبایی ها را به یاد خواهی آورد ! ..
اگر خودت را مجبور کنی که #مثل ِ دیگران باشی ، بیماری ست : سبب روان پریشی و #سوء-ظـن میشوید . یک تخدیش ِ #طبیعت است.بر خلاف ِ قوانین ِ خُداست ، چون خداوند در تمام ِ بیشه ها ، جنگل های دُنیا ؛ یک برگ را #شبیه به برگ دیگر نیافریده .اما تو فکر میکنی #متفاوت بودن #دیوانگی ست ! .. برای همین تصمیم گرفتی در آسایشگاه زندگی کُنی ، چون در اینجا همه باهم #متفاوتند ، و بنابراین #تو مثل ِ دیگران خواهی بود . مردم بر خلاف ِ جهت طبیعت حرکت میکنند ، چون #شهامت ِ متفاوت بودن را ندارند ، و بعد بدنشان شروع به تولید #ویتریول میکُند . #سمی که بیشتر به عُنوان ِ #تلخی شناخته شده .
تازگی ها "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد " را خواندم
نویسنده از تلخی می گفت یا همان سم دیوانگی
از خودکشی
از نا همگونی با هنجار های جامعه
از فراموش کردن آرزو ها و دلبخواه ها می گفت که همه و همه نمود های رفتاری دیوانگان یک بیمارستان روانی بود... به همین سادگی..
کافی بود هریک از آنان فقط کمی همرنگ جماعت باشند
کافی بود ورونیکا روزمرگی اش را بی شکایت زندگی می کرد...
برای اینکه مثل من و تو سالم به نظر بیایند بیش از این لازم نبود.
مگر نه اینکه زندگی من پر از عادت است و پر از تکرار
و چه بسیار لحظاتی که بر خلاف میلم فقط و فقط بخاطر ادب ، هنجار ، یا چیزی شبیه اینها مطابق میلم عمل نمی کنم...
چقدر سخت است دیوانه باشی و هر کار دلت می خواهد بکنی و هر جا دلت می خواهد بروی و عین خیالت هم نباشد کسی چند قدم آن طرف تر ایستاده و می گوید این را نگاه کنید دیوانه است!
بیشتر که فکر می کنم می بینم آرام کردن یک روح سرکش جوان هم کار آسانی نیست...حال باید آرام بود یا دیوانه یا یک دیوانه ی آرام؟ چه پارادوکس بی معنی ای...
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 9 ساعت و 8 دقيقه قبل