من آنقدر امروز و فرداهاے
نیامدن را دیدهـ ام
کـه دیگر هیچ وعده بے سرانجامے
خواب و خیال و آرزوهایم را آشفتـه نمیکند…
حالا یاد گرفتم کـه فراموشے
دواے درد همه نداشتن ها
نخواستن ـها
و نیامدن ـهاست…
یاد گرفتم کـه از هیچ لبخندے
خیال دوست داشتن بـه سرم نزند!
یاد گرفتم کـه بشنوم تا فردا…
و بـه رو ےخود نیاورم
کـه فردا ـها هیچوقت نمی آیند...
روزهاے بارانے
شاعر پرور است .
برف
نویسنده هاے بزرگ خلق مے کند ،
داستان هاے پاورقے .
محصول روزهاے آفتابے .
رنگین کمان
مخصوص قصه هاے کودکان .
رعد و برق
کارآگاه ها را وارد نوشتہ مے کند .
توفان
فیلسوف مے زاید .
و روزھاے ابرے
بہ پاره کردن
همہ آنچه روزهاے قبل
نوشتہ شده مے گذرد .
رنــگها همـه مـردهـ اند از نـگاهـ من
و هـرچقـدر همـ کـه بـرومـ
جادهـ همیـن است کـه هست !
نمے تـواند غیر از این بـاشد
و بـاور کنے یـا نه
مـن دست کشیدهـ ام از آرزو کـردن
و قبول کردهـ امـ
کـه تـکرار قله هـا
تنـها در نـمودار سینوس امکان پـذیر است !
و قلـه ای که از آن گذشتمـ
هـرچند بـه آن بلندے که می خواستمـ نبود
گذشـت و رفت ...
از این لحظـه بـه بعـد هرچـه بروم
تنها سراشیبے استـــ .....
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 27 روز و 1 ساعت و 10 دقيقه قبل