خاطراتت صف کشیده اند ! یکی پس از دیگری ... حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند ! و من ... فرار می کنم از فکر کردن به #تو مثل رد کردن آهنگی که ... خیلی دوستش دارم!
گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن.
.. میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری..
. اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!
اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی
و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی
گفتم چتر را بردارم شاید باران ببارد ؟ گفتی نه فقط کمی قدم میزنیم! گفتم بعد از این همه سال امدی فقط کمی قدم بزنیم؟!گفتی پس چه؟ گفتم می خواهم تمام خیابان ها را بدویم...کوچه ها ، خیابان ها ، تیرها ،چراغ ها... گفتی برویم. گفتم پس چتر بردارم شاید باران ببارد گفتی نه ، خیال که خیس نمی شود....
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 26 روز و 21 ساعت و 15 دقيقه قبل