غرق نور است و طلا
گنبد زرد رضا
بوى گل، بوى گلاب
مى رسد از همه جا
مثل یك خورشید است
مى درخشد از دور
شده از این خورشید
شهر مشهد پر نور
چشمها خیره به او
قلبها غرق دعاست
بر لب پیر و جوان
یا رضا رضا رضا ست
اى خدا كاش كه من
یك كبوتر بودم
روى این گنبد زرد
شاد مى آسودم
مى زدم بال و پرى
دور تا دور حرم
از دلم ره مى زد
ماتم و غصه و غم
[!] اصن یه پستایی هست که ۱۰۰ بار ۱۰۰ جا خوندمشونولی وقتی می بینمش برا بار ۱۰۱ تا آخر می خونمش، بعد احساس می کنم بعضی جمله ها از عمق وجود بعضیا منشا گرفته که اینجوری تاثیر گذاره
دلم میخواست در عصر دیگری دوستَت میداشتَم ...
در عصری مهربانتَر و شاعرانهتَر ....
عصری که عطرِ کتاب...
عطرِ یاس و عطرِ آزادی را بیشتر حِس میکرد ....
دلم میخواست تو را....
در عصرِ شمع دوست میداشتم ....
در عصرِ هیزم و بادبزنهای اسپانیایی...
و نامههای نوشته شُده با پَر....
و پیراهنهای تافتهی رنگارَنگ ....
نه در عصرِ دیسکو ....
ماشینهای فِراری و شلوارهای جین...
ولی افسوس !
ما دیر رسیدیم ..
ما گُل عشق را جستجو میکنیم ...
در عصری که با عشقْ بیگانه است !
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 26 روز و 18 ساعت و 47 دقيقه قبل