کاش می شد به یادت نباشم مگه فکر تو می ذاره ؟
یادمه روز اول زیر بارون خاموش می شد سیگارامون
مثه دیوونه ها نگامون می کردن مردم می خندیدن به کارامون
آی بارون بارون ابری َم ابراتو ببارون
آی بارون بارون چقد خوش بودم با اون
#دیروز ، خب؟! آقای #پدر ، خب؟! داشت #نصیحتم میکرد. بعد یهو گفت: #ولو-اینکه ...! نمی دونم چرا با شنیدن این #کلمه خندم گرفت ولی هرجوری بود خودمو #کُنترل کردم جلوش نخندم یه کم که گذشت دوباره گفت: ولو اینکه...!!! دوباره خندم گرفت..! هرکاری کردم نتونستم جلوی ِ خودمو بگیرم این #نیش تا بناگوش بازشده م مگه به حالت ِ #اول برمیگشت لامصب..! #حاجی هم رفته بود روی #منبر و پایین بیا ، نبود..! یه 40دیقه ای نصیحتم کرد که من هیچی شو نفهمیدم چون علاوه بر کنترل کردن خنده م داشتم #خدا رو به هرچی #مُقدسات توی عالم بود #قسم میدادم که #تمومش کنه ولی زهی خیال باطل..! آخراش دیگه مقدسات کم آوردم ؛ #خُدا رو به هرچی #ذوالحقوق و همه ی #منسوبین قسم میدادم ..
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 1 ساعت و 56 دقيقه قبل