خواب رنجش های بیداری را ندارد.تعلیقی است میان زمین و آسمان ، مرگ و زندگی ، عرش و فرش و هرآنچه که بوی تضاد و تعارض می دهد.گهگاهی چینش ها به هم میخورد.باید بدانی کجا باید پلک هایت را بگشایی و کجا باید برهم نهی! وشاید در روزهای آتی زمانی برسد که باید چشمانت را باز نگه داری ولی نبینی! گذشته خواب ابدی را می پذیرد ولی آینده از هرچه بوی دوگانگی می دهد گریزان است... و این یعنی لنگ لنگان دویدن ، یعنی پوزخندهای بی تفاوتی به تک اتفاقات شیرین این روزها...
شاید لمس کرده باشی و شاید تو هم روزی این احساس را لمس کنی که آدم های این دنیا ، هرچقدر هم که بد باشند،عادتت می دهند! جوری که نبودشان،بودن هایت را پر از خلا می کند.خلا هایی که می توانی با کابوس هایت پرشان کنی یا با رویاهایت! اما لازمه ی هردو این است که ابتدا خواب را درک کنی، از بیداری متنفر شوی...
پس چشم هایت را آرام ببند! بگذار آنقدر خواب بر تو مستولی گردد که این آدمک های بیداری ، هم صورتک هایشان بیفتد و هم "کاف" تصغیرشان! پس بگذار ابتدا آنها بزرگ شوند و بعد تو چشمانت را باز کن! گرنه عذاب بیداری امانت را می برد...
دیگه تا جایی که بتونم دنبال دوست جدید نمیگردم . ینی درخواست دوستی جدید قبول نمیکنم . مگه اینکه کسی باشه که از قبل بشناسمش . میخوام هوای دوستای خودمو بیشتر داشته باشم .
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 24 روز و 21 ساعت و 18 دقيقه قبل