اون همه #نگران ُ #دلتنگ بودی .. " لحظه به لحظه " .. !! ، یهو یاد ِ اون موقع هایی اُفتادم که حتی ی ِ #ثانیه هم دور نبودی .. ولی حالا چی ... ، حالا که ی ِ #مُرده فرض شُدم سخت ِ برام هضم این همه اتفاق .. انگار وسط ی ِ خیابون ِ دوطرفه وایسادم .. همه دارن میرن و میان اونم با نور بالا .. چشامو میگیرم که این همه بی اعتنایی واسه #عزیزترین کَست توی ِ زندگی یعنی چی ؟ .. ، یعنی من #بد کردم ..؟! قبول من بد .. ولی #تقاصم چقده ؟ .. هر #شب .. هر روز .. هر #لحظه ، کاش #فراموشی بگیرمُ این همه نجنگم .. نجنگم با دوتا دست ِ #پوچ ..
از جان عزیزترم : درشهریم که با #تو برایم غریب نیست . اما #دیشب را باز بی تو ، در #غربت گذراندم . #سهم من از عشق گوشه #سرد و تاریکی از این دنیاست که با #یاد تو گرم مانده است. کاری کن که باور کنم انتظار خود عشق است. من از مردم همین شهرم. همه ی آدمای این شهرم دوست دارم . چون تقریبا هیچ کدومشونو نمیشناسم . از آدم های بزرگ #مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم ، اگر کسی حرفهای مجسمه هارو باورکنه، باید بین خودشو مردم #نرده بکشه!من این حرف هارو باور کردم، اصلا باور کردنی، هست؟توانا بود هر که دانا بود،واقعا ؟؟ من با همه #غریبم ، با مجسمه ی آدمها،با آدمهای مجسمه . آدم ها از #دور دوست داشتنی ترند ٬ شایدم خیالاتیمو میترسم با پیدا کردن #دوست مجبور بشم از خیالبافی دست بردارم اما اگر #دو نفر به قیمت #دوستی مجبور بشن تا اخر #عمر بهم دیگه، #دروغ بگن بهتره که در #تنهایی بشیننو به چیز هایی فکر کنن که دوست دارن . روز ها فکر کردن فایده نداره. صدا و نور و #شلوغی مزاحم خیالبافی آدمه . باید #صبر کرد تا #شب بشه .. !
عشق ِ #مردها مثل #سنگ بزرگی است که با یک شلپ پر سر و صدا در آب رودخانه می اُفتد در حالی که عشق #زن نهر ِ پُر آب و #نیرومندی است که جریانش #دائمی و لاینقطع است ..
اگر خودت را مجبور کنی که #مثل ِ دیگران باشی ، بیماری ست : سبب روان پریشی و #سوء-ظـن میشوید . یک تخدیش ِ #طبیعت است.بر خلاف ِ قوانین ِ خُداست ، چون خداوند در تمام ِ بیشه ها ، جنگل های دُنیا ؛ یک برگ را #شبیه به برگ دیگر نیافریده .اما تو فکر میکنی #متفاوت بودن #دیوانگی ست ! .. برای همین تصمیم گرفتی در آسایشگاه زندگی کُنی ، چون در اینجا همه باهم #متفاوتند ، و بنابراین #تو مثل ِ دیگران خواهی بود . مردم بر خلاف ِ جهت طبیعت حرکت میکنند ، چون #شهامت ِ متفاوت بودن را ندارند ، و بعد بدنشان شروع به تولید #ویتریول میکُند . #سمی که بیشتر به عُنوان ِ #تلخی شناخته شده .
تازگی ها "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد " را خواندم
نویسنده از تلخی می گفت یا همان سم دیوانگی
از خودکشی
از نا همگونی با هنجار های جامعه
از فراموش کردن آرزو ها و دلبخواه ها می گفت که همه و همه نمود های رفتاری دیوانگان یک بیمارستان روانی بود... به همین سادگی..
کافی بود هریک از آنان فقط کمی همرنگ جماعت باشند
کافی بود ورونیکا روزمرگی اش را بی شکایت زندگی می کرد...
برای اینکه مثل من و تو سالم به نظر بیایند بیش از این لازم نبود.
مگر نه اینکه زندگی من پر از عادت است و پر از تکرار
و چه بسیار لحظاتی که بر خلاف میلم فقط و فقط بخاطر ادب ، هنجار ، یا چیزی شبیه اینها مطابق میلم عمل نمی کنم...
چقدر سخت است دیوانه باشی و هر کار دلت می خواهد بکنی و هر جا دلت می خواهد بروی و عین خیالت هم نباشد کسی چند قدم آن طرف تر ایستاده و می گوید این را نگاه کنید دیوانه است!
بیشتر که فکر می کنم می بینم آرام کردن یک روح سرکش جوان هم کار آسانی نیست...حال باید آرام بود یا دیوانه یا یک دیوانه ی آرام؟ چه پارادوکس بی معنی ای...
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 30 روز و 44 دقيقه قبل