آن قدر دل به آسمان بسته و محو این معشوقه ی دیرینه گشته ام که فراموش کرده ام این تن خسته من را زمین است که هر شب در آغوش می گیرد و تمام دردهای این روح خسته ، بر دل زمین است که هر شب می نشیند .
و همچنان چشمانم در به در یک ستاره است تا گهگاهی از میان این همه دغدغه های آسمانی لمحه ای نگاهش را به من بدوزد .
و من اصالت دیرینه ام را که بر فرش زمین حک شده از یاد می برم ، هر صبح که بر می خیزم !
و تا شب از بند بند روزمرگی هایم جامه حبری رنگ می بافم تا تمامم را در خویش محو کند تا نبینی ام و چه خو ش خیالم من !
اینجا در زمین نیروئی است به اسم جاذبه که من را ، درد من را و خستگی من را هر لحظه می دزدد تا به سبکی نسیم هر لحظه آرزوی آسمان کنم و من این جاذبه را دوست ندارم !!
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 29 روز و 19 ساعت و 5 دقيقه قبل