00:00 ، حرفای ِ #شب-زده ؛ همونایی که تو دلت میمونه ُ کسی ازشون خبر نداره ، همونایی که میشن سهم ِ #بغض ِ امشب و گریه ی بی صدات . من دلخوشیام کم ِ .. هر لحظه هم کمتر میشه .. / #شب-خوش !
#وقتی چشمات می سوزن یه قطره ی #بتامتازونُ به زور توش میچکه .. ! چند لحظه دُنیات #سیاه می شه .. ، بعدش خاکستری .. همینجوری روشن تر میشه تا لعنت بفرستی به دلیل و بانی ِ این همه #درد ....
دیشب کنار دست ِ یه #مادر ِ پیری نشسته بودم ، زیر ِ #چادرش یه قاب ِ عکس بود .. نمیتونستم چهره ی اونی که توی ِ عکس هس رو ببینم ، آخرای ِ دُعای ِ توسل بود .. ازش پرسیدم : ببخشید این عکس کیه ؟ .. ، با دستای ِ لرزونش عکسُ گُذاشت جلوم ُ گُف : همونی ِ که هنوز نیومده پیش ِ مادرش .. بی معرفتی کرده مادرشُ تنها گذاشته .. خبری ازش نیست .. امشب اومدم اینجا که پیداش کُنم ...... و برم ..
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 28 روز و 2 ساعت و 13 دقيقه قبل