کم پیش میاد توی ِ جمع #گریه کُنم .. ،ولی امشب شُد .. ، توی ِ حیاط ِ مسجد نشستم ُ خیره شُدم به #آسمونُ فقط اشک ریختم .. ، که شاید بین ِ دلای ِ #شکسته منم یه جائی پیدا کُنم ، شاید اگه من بخوام از اون بالایی #دُنیاش پُر ِ آرامش میشه .. ، نفرین ُ دُعای ِ بد بلد نیستم .. حتی واسه دُشمنم .. #تو که #توئــی .. !
یاد ِ جانماز ِ پُر #بهارنارنج ِ مادربزرگ ـم بخیر ،اون روزآی #دور قَدم به طاقچه ی اتاقـش نمیرسید همیشه از پایین نیگا میکردم و لحظه شُماری که وقت ِ #نمازش بشه و بتونم چندتا گُلبرگ بردارم ُ بندازم توی ِ حوض و مُنتظر ِ ماهی #قرمز ِ بشم .. ، سه تا درخت ِ بهارنارنج توی ِ حیاط بود که پُر بود شاخه هاشون ولی من فقط ِ عاشق ِ همون بهارنارنجای ِ لای ِ جانمازش بودم .. / بعد ِ 5 سال هنوزم میرم سراغ ِ جانمازش .. گُلبرگای ِ #خُشک شُده رو میگیرم تو دستم بو میکُنم .. ولی عین ِ روز ِ اول میذارم سرجاشون .. آخه آخرین باری بود که بهارنارنج ِ بار داده بود ؛ اون سال بود .. بعد ِ اون روز نه دیگه ماهی قرمزی بود نه درختی .. نه #مادربزرگی .. !
نمی توانم درک کنم که چطور #انسان زمانی #کسی را بیشتر از #جانش دوست داشته باشد و نتواند بدون #او زندگی و #خوشبختی را باور کند . بعد #روزی به زحمت بتواند آن همه #شیفتگی را به #یاد بیاورد ..!!
یک #مرد ِ عاشق ِ مأیوس شاید بتواند در آن باره حرف بزند و شرح وقایع بگوید اما وقتی یک #زن ِ عاشق ناامید می شود هیچ حرف و #کلامی ندارد که بگوید و اگر بگوید نتیجه ای جز #دلتنگی برایش نیست و جز #پشیمانی و #پریشانی درونی بیشتر چیزی به دست نمی آورد .. ، #حقارت کشنده ی هر #عشقی است ..!
سلام #پاییز : ) ، سلام پاییز تو باز هم آمدی ..؟ چه خوب . من مُشتاقت بودم ، راستی تابستان #گرم را به #سردی طی کردم نپرس چرا ..! میگویم نمیدانم اما حقیقتش اینجا #غمکده انسانهاست به سردی به #خشکی با قحطی #احساسات چه کنیم..؟! خوش که نمیگذرد فقط اینجا خوشیم که میگذرد!!!! راستی خوب کردی آمدی تو باشی میشود سردی احساسات را گردن تو انداخت راستی چه خبر از #زمستان ..؟
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 28 روز و 5 ساعت و 47 دقيقه قبل