رها
نوشتن برای مخاطب نوشتن از عشق نیست!! نوشتن از زندگی برای زندگیست! ...شاید
رها
نهایم اما نه اینگونه در تنهایی خود مینشینم و به خاطرات فکر میکنم به دوستان به لبخندها به تمام چیزها که بود و اکنون نیست چه زود دیر میشود چه زود همه چیز خاطره میشود
رها
نمی توان ز پی عمر رفته رفت ...... ای کاش لحظه ها بی ثمر نبودند هیچ وقت فراموش نخواهی شد...... بدرود... برای تو.....
رها
از من نپرس ، که مثل تو ، پر از سوالم ، بی جواب ! نمی دونـم حـقیـقـتـه ! یا گُـم شــدم توُ شهـر خواب وقتی شـبـیـه سـایـه ها ، وابــسـتـه و بی هـدفـیـم ! فقط به اسـم زنـدگـی ! برای مُردن ... تـوُ صفیـم !
رها
فاصله مرا تا کجا میبر؟/ تا انتهایی ترین نقطه ی بغض و گریه /وقتی تو نیستی مرا نه نای رفتن است نه حرف ماندن...
رها
راستش را بگو در زندگی قبلیتــــ/ یک لیوان شیر نسکافه ی داغ نبودی؟/ تلخ ِ شیرین گرم و خواستنی/ و به شدت آرام بخش....
رها
آمدنت چقدر تازه شده بود وقتی تکه های خورشید را از لب پنجره جمع می کردم/رفتنت اما چقدر بوی کهنگی می داد وقتی ستاره ها را پشت در می ریختم....
رها
حاصل سرسبز ترين باورمن... برگ زرديست كه لاي ورق هاي دلم ميريزد.... مانده ام سخت در غريب.... دگر از سبزترين حادثه ها ميترسم!!
رها
ایــن روزهــا دلـــم بـــرای عشقــی تنگــــــ استـــــــــ کـــه همــه روزهــایم را بـر بــاد داد....بـــــــــــــاد!!
رها
نمی دانم اگر روزی کوچه علی چپ، مشمول طرح ترمیم بافت فرسوده شود . . . وقتی من و تو پس از مدت ها ، یکدیگر را بر حسب اتفاق ببینیم . . . چه خاکی بر سر خواهیم کرد . . .!!؟
رها
کنـارِ مـوج هاﮮ دریـ ـا بـ ه یاد تو قـدم میزدم صداﮮ بلندﮮداشتن ﻭلـﮯ خــــوب گوش میدادن بـ ه دلتنگـﮯ هام اونجا پیشم نبودﮮ اما یـادتــــ مثل همیشـ ه باهام بود یه چنتا دونـ ه از اشکـ ـامـو بـ ه یـاد تو به دریـ ـا دادم کـ ه تا همیشـ ه باهاش باشـ ه حالا منم ازون دریایـﮯ کـ ه تو دوســـت دارﮮ سهمـﮯ دارم
رها
فکر کردی فقط الکل مستی میاره...!؟خاطراتت ساقی اند ...!
رها
یاد تــو می کنم و سیگـــاری دود می گردد از این دم به عــرش! خاک می گردد از این دست به فـرش! یاد چشمان تــو می افتم و بــاز می نهم لب به لب صافی سیگــار که هنوز طعم لبهای تــو را می دارد... عشــق سیگــاری من ــــــــــ !
رها
شجاعت مـے خواهد وفادار احساسـے باشـے کــ ِ میدانـے شکست مـے دهد روزے نفس ـهاے تنهایـــے دلت را
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 28 دقيقه قبل