با درخت و چاه و چشمه هم نگفته ام
مثل قصه شنیده آه
نشنود کسی دوباره ام
ای که بعد من درون گاهواره ات
سالهای سال
می روی به سوی مهر
می روی به سوی ماه
یک درنگ
یک نگاه
روی راهی از ازل کشیده تا ابد
در میان برگهای زرد
می تپد به یاد تو هنوز
قلب پاره پاره ام
بر بلندای نگاهت خاطره ایست شاید
که تبسم یک نگاه کودکانه را
در خلوتگاه آرزوهایم شانه می کند
بام آسمان تاریک است
و صدای خدا
در لابلای ابرها
بغض غریبی را می چکاند
این آخرین گناه من است
در اینجا کودکان را بر پنجه خاک شماره می کنند
و طنازان صدای ابلیس را نجوا
در دروازه شهر غوغایی است مستور
و آوازه باران تنها امید من است
شاید
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 28 روز و 9 ساعت و 13 دقيقه قبل