فـــــــرق ِ #تــو با بلوط های #وحشی در این استــــ : بلوط ها بر بلندای #درخت در #اوج ِ فصلی #سرد می رویند و #تـــو . . بر بلندای #احســـاس ِ من در عمــــــــق ِ تمام #فصلها ..
#پنج ساله که بودم بزرگترین لذت #زندگی ِ کودکانه ام این بود که وقتی #پدر غروب از اداره برمیگشت ٬ می دویدم سمت در #کوچه .. سوار #ماشین می شدم .. و تا داخل #پارکینگ ٬ فاصله ی چند متری با #پدر همراه می شدم .. چنان با هیجان روی #صندلی ماشین بالا و پایین می پریدم که انگار تمام #دُنیا مال ِ من شده است .. !
باران ٬ تلخی این روزهایت را بر تن برهنه ی کدام درخت می کوبی ؟! ضرب این تازیانه ها جز شکوفه های رنجور اثری بیش ندارد. تو می باری ٬ چشم ها هم می بارند .. و دست ها ٬ قلب ها ..
بارشی بی ثمر .. خاک داد میزند تا ریشه بیدار شود .. و تو بی خود جان می دهی بر سر این زمین خاکی ..
زمین بزرگتر که می شود ٬ قد که می کشد ٬ هرزه تر می شود . بی حیا نجابتش را به خاک باخته است و جان می گیرد از تن بی جان آدمیان . . .
من را نه با زمین و نه با باران کاری ست ...
آمدم بگویمت : این جا ٬ دقیقا جایی نزدیک بودنت ٬ خدایی هست که تو را می شنود ٬ پس بخواه تا اجابت کند ...
فقط قدری زمان .. آمدم بگویمت خوب بخواه .. خیلی خوب .. اجابت که شدیم می بینمت !
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 26 روز و 19 ساعت و 29 دقيقه قبل