كاش مي شد ،حرف ها رو شست تا #صادق مي شدن //كاش مي شد، #اعتماد را تزريق كرد، تا هركس را دوست داري #اعتمادش را جلب كني// كاش مي شد ،فاصله را از بين برد تا يك# شهر به يك# قدم تبديل مي شد //اما سخت تر از اين ها ،گفتن دوباره دوستت دارم است و باور اين كه كسي دوستت دارد //كاش مي شد همه چيز را باور كرد،کاش!!!
امروز مامانم زنگ زد خونمون ،حال و احوالپرسی .دیدم بیحاله ،بهش میگم چیشده؟اولش نمیگفت،وقتی اصرار زیاد کردم گفت:چندروزه که خیلی مریضه!گفت انقدر حالش بد بوده که حتی نتونسته بره سرکار!ولی چون نمیخواسته من ناراحت بشم و ازکارو زندگی بیفتم بهم چیزی نگفته .آخه من چجور بچه ای، برای پدرو مادرم هستم که ازحالشون خبر ندارم؟میدونید دلم خیلی گرفته،ازبعدازظهری هرکاری کردم حال و هوام عوض بشه ،نمیشه!انگاربغض بیخ گلومو سفت چسبیده!نفس کشیدنم برام سخت شده.خدابه همه ی پدر مادرا سلامتی بده!
سلااام صبح بخیر
14 سال و 1 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 1 دقيقه قبلسلام فرهاد جان،صبح شماهم بخیر!
14 سال و 1 ماه و 15 روز و 15 ساعت و 47 دقيقه قبلممنون
14 سال و 1 ماه و 15 روز و 15 ساعت و 46 دقيقه قبلخواهش،اینم
برای شما دوست عزیزم!
14 سال و 1 ماه و 15 روز و 15 ساعت و 32 دقيقه قبل