گلمنگلی ❣
توسط موبایل
مرد بايد بوو صابون مراغه بده :{
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
دلم خوش بود که یارم با وفا بود / کمی از زندگیش از آن ما بود ولی افسوس که فکر ما غلط بود / که زنگ تفریحش احساس ما بود
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
تو که دست ما رو خوندی، ما رو سر کار نشوندی دل ما رو هم سوزوندی، ما رو ته خط رسوندی
Rahil
روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!و..[ادامه]

14 سال و 1 ماه و 22 روز و 5 ساعت و 15 دقيقه قبلاسفندیا خودشیفته نیستن ؟ :-"
14 سال و 1 ماه و 22 روز و 5 ساعت و 6 دقيقه قبلنه...فقط خيلي ماهَن....همين
14 سال و 1 ماه و 21 روز و 12 ساعت و 38 دقيقه قبلراحيل جون
14 سال و 1 ماه و 21 روز و 12 ساعت و 38 دقيقه قبل