Rahil
روزی که تو آمدی شعر نابی بودی آفتاب و بهار با تو آمدند روزی که آمدی طوفان شد و پیکانی آتشین در نقطه ای از جهان فرود آمد … و من با تو باور کردم که می شود هم پای رنگین کمانی در باران قدم زد ! دوستای گلی که مثل من امروز تولدشونه،تولدشون مبارک...
Rahil
روزتولد امسالم اصلا مثل سالای پیش نیست!من ازروی بیکاری و تنهایی و بی حوصلگی اومدم نت!امروز اصلا حوصله ی هیچ کس و هیچ کاری رو ندارم!نمیدونم کسی تاحالا روز تولدش تنها و غمگین بوده؟
Rahil
دستم به پنجره فراموشی نمی رسد، درهای رسیدن به تو هم قفل اند؛ باید در دوریت بمیرم انگار...
Rahil
آنقدر کبرای منطقم دیر تصمیم گرفت که کتاب دلم، که جامانده بود زیر باران عشقت، هنوز پس از 5 ماه آفتاب فراموشی خوردن خشک نشده، به گمانم آفتاب نگاهت لازم است...
Rahil
خدایا؛ لقمه ای آرامش در دهان روحم بگذار، از این همه سختی؛ دلم درد می کند... خدایا؛ پاهای امیدم را دخیل بسته ام به پنجره کرمت، جرعه ای از نور اجابتت را در پیاله ی تاریک دست های افراشته ام بریز که سخت تشنه بهبود این شرایطم...
Rahil
نمی دانم! می آیی یا می روی؟! تشخیص فاصله از پشت قطره های اشک مشکل است!
Rahil
آنچه را نمی خواستم شد! آنچه را می خواستم نشد! پس چرا می گویند٬ خواستن توانستن است؟؟؟؟؟
Rahil
حالا كه صداقت را به سخره مي گيري ،سكوت را بر هر فريادي ترجيح مي دهم!
Rahil
آنقدرها هم که می گویند این قهوه ترک تلخ نیست! وتلخ بودنش ناشی از تصوری است که برای خود ساخته ام،اگر با حسابگری ذهنم بخواهم تلخیها را شرح دهم هیچگاه شیرینی برجای نمی ماند...این روزها که میگذرد آرامم وشاکرم بر هرچه که بخواهی.