#حقّۀ-مهر به همان نام و نشان است که بود ... به فرمودۀ #حافظ من چه گویم که تو را #نازکی#طبعِ#لطیف تا به حدّی است که #آهسته#دعا#نــ ـتوان کرد. { مسعود بهنود، مقالۀ #آزادی به حدّ کافی، ش 110 مجله جامعه، تیر77 }
راه می افتم، باد فریاد آژیری را به گوشم می رساند. #تنهای-تنهایم، ولی مانند دسته ای سرباز که به شهری فرود می آید راه می روم. در همین دم کشتی هایی در دریا هستند که نوای #موسیقی درشان طنین انداز است. چراغها در همه شهرهای اروپا روشن می شود. #کمونیستها و #نازیها در خیابانهای برلین به روی هم تیر می اندازند. #بیکاران در پیاده روهای نیویورک راه می روند. زنان جلوی میزهای آرایششان در اتاقی گرم نشسته اند و ریـمل به مژه هایشان می کشند، و #من اینجا هستم، توی این خیابان خلوت، هر تیری که از پنجره ای در نویکولن شلیک می شود، هر ســکـسـ.ـکه ی خون آلود زخمی هایی که حملشان می کنند و هر حرکت دقیق و ظریف زنهایی که خودشان را می آرایند به هر یک از قدمهای من و به هر یک از تپشهای #قلب من پاسخ می دهد. { #تـهوع، #ژان-پل-سارتر، ص140}