در ب در
من همیشه با سه واژه زندگی كرده ام راه ها رفته ام بازی ها كرده ام درخت پرنده آسمان ....
در ب در
بيا برويم رو به روی بادِ شمال آن سوی پرچين گريهها سرپناهی خيس از مژههای ماه را بلدم که بیراههی دريا نيست....
در ب در
ببخشيد! شبی که برقِ کوچهی ما رفته بود من فقط به عادتِ شبتاب اندکی شعلهور از شوقِ هفتسالگی چيزی، حرفی، شايد سخنی برای خودم گفته بودم. به خدا نخواستم که باد بيايد، يا باران ... يا کسی از پی من گريه کند، حالا اگر که خوابِ حضرتِ مادرم را به يادِ گهواره نمیآورم، ببخشيد!
در ب در
پنجره را ببند در را قفل كن كنج اتاقمان جای دنجی برای آزادی ست.... علرضا عباسی