در ب در
و زندگانِ بعد از تو بسا به روزی چند همين جای خالیِ خاطرههات به خوابِ گريه خواهند رفت.
در ب در
بودن یا نبودن... بحث در این نیست وسوسه این است...
در ب در
ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خستهام بيا برويم!
در ب در
بيا برويم رو به روی بادِ شمال آن سوی پرچين گريهها سرپناهی خيس از مژههای ماه را بلدم که بیراههی دريا نيست....
در ب در
به رويای پروانگی پير میشويم و از خواب آن گل سرخ عطری از آواز ابريشم نخواهيم شنيد!
در ب در
شرار انگیز و طوفانی ، هوایی در من افتاده ست که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم..
در ب در
دكمههای پیراهنم را باز میگذارم تپانچه را از ذغال پر میكنم و با لقمهای رو به دهانم میگیرم زخمها از زمین جدا میشوند و حرفها دهانشان را برای همیشه میبندند........ منصوره روستایی
در ب در
با چند پوكه/زیرسیگاری كوچكی/ درست كردهام/ هر سیگاری در آن خاموش میكنم/ صدای سربازی را میشنوم... علیرضا عباسی