دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

رضا
مرد - مجرد
امتیاز: 172.55

دنبال‌شدگان

(49 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(80 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

رضا
Love.jpg رضا

قابل توجه بعضی ها اشاره مستقیم ندارم

رضا
رضا

ماشین منو ندیدین کجا پارک کردم

رضا
رضا

سلام دوستان 2 ساعت مانده به ظهرتان بخیر

رضا
رضا

کسی از دوستان در مورد سه روز تاریکی تو 25 دسامبر چیزی می دونه

رضا
2c1a6864ed.jpg رضا

آثار هنری فقط متعلق به موزه نیستند. بلکه آنها را در خیابان ها نیز می توان یافت که به «آثار هنری خیابانی» یا Street Art مشهور هستند. عکس زیبا و دلفریبی که می بینید متعلق به خیابانی در شهر Agueda پرتغال است. به گفته Patricia Almeida و Diana Tavares عکاسان این محیط زیبا، این هنر خیابانی، جزئی از مراسم جشنی است که در ماه جولای در این شهر برگزار می شود. عکس کاملا گویای محیط دوست داشتنی آنجا است. به قول Patricia Almeida «احساس کودکی را داشتم که با آن همه رنگ جادو شده.» آثار هنری خیابانی محدود به چترهای رنگارنگ نمی شود. مثال های زیادی از این آثار را در شهرهای خودمان (ساخته اشخاص یا شهرداری) می توانیم پیدا کنیم که بخشی از آنها به « دیوارنگاری» یا گرافیتی مشهوراند. این آثار هنری از یادگاری های زشت تا نقاشی های زیبای شاهنامه بر روی دیوار تنوع دارند. و به راستی این زیبایی ها هستند که به شهر شخصیت می دهند.

رضا
رضا

سلام صبح دوستان بخير

رضا
رضا

آيا ميدانستيد که بزبزه قندي اولين بز ديابتي تاريخ است !

رضا
رضا

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد. اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟ معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

رضا
رضا

شب بخیر

رضا
رضا

مردی از این که زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه می کرد ناراحت بود، یک روز گربه را برد و چند تا خیابان آن طرف تر ول کردولی تا به خانه رسید، دید گربه زود تر از اون برگشته خونه، این کار چندین دفعه تکرار شد و مرد حسابی کلافه شده بود. بالاخره یک روز گربه را با ماشین گرداند، از چندین پل و رودخانه پارک و غیره گذشت و بالاخره گربه را در منطقه ای پرت و دور افتاده ول کرد. آن شب مرد به خانه بر نگشت... آخر شب زنگ زد و به زنش گفت: اون گربه کره خر خونه هست؟ زنش گفت: آره. مرد گفت: گوشی رو بده بهش، من گم شدم

رضا
رضا

هارد مغز خود را از برنامه‌های غیرمفید، پر نكنیم، تا فضا را برای نصب برنامه‌های مفید، تنگ ننماییم. برای این كه از دیدن مانیتور زندگی، بیشتر لذت ببریم، كارت گرافیك بالا برای آن تهیه كنیم در زندگی و معاشرت با دیگران، نرم‌افزار باشیم، نه سخت‌افزار .برای سیستم قلبمان از مانیتورهای تخت و صاف (Flat) استفاده كنیم

رضا
رضا

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند . سپس به او گفتند :"باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه" پیرمرد غمگین شد ، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند . زنم در خانه سالمندان است . هر صبح انجا میروم و صبحانه را با او می خورم . نمیخواهم دیر شود! پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم . او آلزایمر دارد . چیزی متوجه نخواهد شد ! حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت ! وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به ارامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است ...!

رضا
رضا

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند و بخند که خدا هنوز آن بالا با تـوست

رضا
رضا

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند. یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد. فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد. داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» نوبت به داماد آخرى رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. امّا داماد از جایش تکان نخورد. او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم. همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد. فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر

رضا
رضا

باید آهسته نوشت. بادل خسته نوشت با لب بسته نوشت. گرم و پر رنگ نوشت. روی هر سنگ نوشت. تا بدانند همه كه اگر دوست نباشد دل نیست امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم بدرقه لازم ندارم، خودم میرم عزیزترین نذار بمونه زیر پا ، قلبمو بردار از زمین دوستت دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود غافل از این که قلب من منتظر اشاره بود...