دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

رضا
مرد - مجرد
امتیاز: 172.55

دنبال‌شدگان

(49 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(80 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

رضا
رضا

سلام بر دوستان

رضا
رضا

طرف شما الان ساعت چنده

رضا
رضا

عشق و دوست داشتن ان است که خود بگویید نه ان که ؟

رضا
رضا

چه خبر از اون ور ا

رضا
رضا
توسط آندروید

ﺳﻼﻡ ﻇﻬﺮﺑﺨﯿﺮ

رضا
رضا

سلام. من رضا هستم، از اعضای جدید ...

رضا
رضا

یه چیزی بگم قول بدین نخندین و مسخرم نکنین؟

رضا
رضا

عشاق جوان در ساحل چراغ جادو را پیدا کردند. جن چراغ گفت: اگر آزادم کنید یک آرزوی هر کدام از شما را بر آورده خواهم کرد. دختر به چشم های پسر جوان نگاه کرد و گفت: آرزو می کنم تا آخر دنیا عاشق یکدیگر باقی بمانیم. پسر جوان به دریا نگاه کرد و گفت: من آرزو می کنم دنیا به پایان برسد.

رضا
رضا

سلامتی پسری که دوست دختر نداره نه که نتونه عزتش بهش اجازه نده به ناموس مردم دست درازی کنه

رضا
رضا

سیمکارت بخرید با دوسدخترتون حرف بزنید... بعدبا جایزش بااونیکی دوسدخترتون حرف بزنید.. جشنواره دختر بازی ایرانسل

رضا
رضا

سلام به همه دوستان گلم

رضا
رضا

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند . در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !.... پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟ پسر پاسخ داد: فکر می کنم ! پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست ! در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

رضا
رضا

يارو ميره حرم داد می‌ زنه : آقايون شلوغ نكنيد! حاجت ها قاطی‌ می‌شه! من پارسال اومدم ، حامله شدم

رضا
رضا

از یه کچل می پرسن اسم شامپوت چیه؟ می گه من شامپو لازم ندارم از شیشه پاک کن استفاده می کنم!

رضا
رضا

شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود. شمعی که کوچک بود و کم، برای سوختن پروانه بس بود. مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق. و زمین پر از شمع و پروانه شد. پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند. خدا گفت: شمعی باید دور، شمعی که نسوزد، شمعی که بماند. پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد، عاشق نیست. شب بود، خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود. شمع خدا پروانه می خواست. لیلی، پروانه اش شد. بال پروانه های کوچک زود می سوزد، زیرا شمع ها، زیادی نزدیکند. بال لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه شمع خداست. شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمی سوزد. لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد.