سراب
دلم تنگ شده برای کودکی هایم ... و اشک هایی که بند می آمد با یک آب نبات چوبی ...
سراب
در به در شده ایم ... در شهری که عشق در سینه ها گم است عزیز دلم چرا راه دور می روی !؟؟ اینجا عشق را بین ران ها و سینه ها جستجو می کنند امشب دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي واژه اي را نمي يابم که عمق دردم را در فرياد منعکس کند . . .
سراب
می خواهی نباشی اما هستی می خواهی بهتر باشی اما محال است می خواهی بد تر باشی اما وجودش را نداری می خواهی معمولی باشی اما حوصله ات سر می رود از خودت....
سراب
قـــلــمــم مـی لـــرزد ............ و عــصــايــی کـــه بـــه انــدازه ی بــــاران خــيـــس اســـت آســـمــــان ســخــت تــرک مـــی خـــورد از چـــتـــــر تــرک خــورده ی مـــن ســهـــم مــــن شــانــه ی خـــيـــس و غــم ايـــن پــنــجـــره هاســت..........
سراب
قاش می کنم هندوانه را... سرخ است مثل رنگ چشمانم... نمی خورم...!! کنار بالکن ... باد سرد پاییزی... پکی به سیگار تنهایی ... می نوشم آخرین قهوه سرد پاییزیم را... بدون تو من برای یلدایم جشن یک نفره گرفته ام...!!