سراب
این روز ها دنیا انگار یک مکان بیشتر ندارد .... مکانی پر از دل های شکسته
سراب
مردمان سرزمین من تا پیش از اولین بوسه تا قبل از نخستین آغوش تا شروع تپش های بی امان دلتنگی تا آغاز قصه ای که در گوشَت زمزمه می کنند عاشقند اما .....!
سراب
خدایا مرا از خودم رها کن .... هـیـچکـس مــرا انــدازه ی خــودم آزار نـــداد ....
سراب
من که یک عمر گمان می کردم تنهایم .... نمی دانستم به اندازه یک مجلس ختم دوستانی دارم ....
سراب
خدایا .... از تجربه تنهاییت بگو این روز ها سراپا گوشم ....
سراب
دیگر بوی آدمیزاد نمی دهیم .... گرگ ها هم برای خوردنمان ناز می کننند
سراب
می خواهم بنویسم ولی از چه ؟؟ این روز ها هیچ چیز سر جای خودش نیست حتی خودم ....
سراب
یکی بود هیچ کس نبود .... گفته بودم قصه من شنیدن ندارد
سراب
گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن ! به رفتن که فکر میکنی اتفاقی میفتد که منصرف میشوی .... میخواهی بمانی رفتاری میبینی که انگار باید بروی ! این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است ...
سراب
وقتی تمام زندگی ات شده باشد.. جز آغوشش ... پناه دیگری نداری... حتی اگر از خودش دلگیر باشی...!
سراب
آنقدر با تنهایی انس گرفتم که دیگر زبانش را می فهمم ! و فهمیدم تنهایی هم می تواند عشق خوبی باشد به شرط اینکه درکش کنم ...
سراب
دلم نم نم باران را می خواهد .... خوش به حالت آسمان چه بی ادعا بغضت را خالی می کنی .....
سراب
آسمانی هم باشی مرگت در بستر زمین است چه برسد زمینی باشی و .....