rezaey......یا حسین
بی تو؛ چشمِ دیدن چیزهایی که؛ با تو دیده ام را ندارم ...!
rezaey......یا حسین
بعـــضـي ها تــوي زنــدگي تو راه مي يـــــابند.... امــــا هــــيــــچ گــاه تو را نمي فــهمــند .... مــــثــــل شمع کوچکي که راهــــت را کــــمــي روشن کرده است ....ولـــي دســـتـــت را ســـوزانـــــده اســـــــت.
rezaey......یا حسین
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی .... چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی....
rezaey......یا حسین
تو ميداني که از مرگ نمي ترسم .... فقط حيف است هزار سال بخوابم و خواب تو را نبينم...
rezaey......یا حسین
ساده ی ساده ... از دست می روند ..! همه ی آن چیز ها که ..... سخت سخت ... به دست آمدند !..