rezaey......یا حسین
بی تو؛ چشمِ دیدن چیزهایی که؛ با تو دیده ام را ندارم ...!
نگار
”سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “ چـه جمـلـه ای ! پــــُر از کـلیـشه … پـــُـر از تـهـوع … جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی : ” ســرد اسـت “… یـخ نمـی کنـی … حـس نـمی کنـی … کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه چـه سرمایـی را گـذرانـدم …
ساغر
یک ساعت که آفتاب بتابد ، خاطره آن همه شب های بارانی از یاد میرود این است حکایت آدم ها ، فراموشی...
faithful girl
هر وقت در این یخچال لامصب رو باز می کنیم خالیه ها، حالا اگه بخوایم یه قابلمه کوچیک تو یخچال جا بدیم، باید یک ساعت پازل حل کنیم با محتویات، تا بتونیم جاش بدیم :\
دریا دلدار
مرد جوان وارد طلافروشی شد و حلقهای را انتخاب کرد. طلافروش پرسید: «آیا میخواهید داخل حلقه نوشتهای حک شود؟» مرد جوان گفت: «بله، لطفاً حک شود: تقدیم به عزیزترین م، آلیس.» طلافروش پرسید: «آلیس خواهر شماست؟» مرد گفت: «نه او دختری است که قرار است با هم نامزدشویم.» طلافروش گفت: «من اگر جای شما بودم این را داخل حلقه نمینوشتم. اگر نظر شما یا او عوض شود دیگر نمیتوانید از این حلقه استفاده کنید.» مرد گفت: «پیشنهاد شما چیست؟» طلافروش گفت: «این را تقدیم میکنم: به اولین و آخرین عشقم. با این کار شما میتوانید از این حلقه بارها استفاده کنید. من خودم هم همین کار را کردم!!!!!!!!!!!!!!