رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
راهی برای رفتن
نفسی برای بریدن
کوله بارم بر دوش
مسافر میشوم گاهی
رضارنج بران
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟ پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم تنهاییت برای من … غصه هایت برای من … همه بغضها و اشکهایت برای من .. بخند برایم بخند آنقدر بلند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را… صدای همیشه خوب بودنت را دلم برایت تنگ شده دوستت دارم
رضارنج بران
در این ثانیه ها که معکوس می شمارند می توان نمرد اما نمی توان زندگی کرد....
رضارنج بران
نقاشی اش خوب نبود اما راهش را خوب کشید و ... رفت.
رضارنج بران
خدایا! خیلی ها دلمو شکستن شب بیا با هم بریم سراغشون من نشونت میدم تو ببخششون ..
رضارنج بران
گاهی دلم می خواهد وقتی بغض می کنم خدا از آسمان به زمین بیاید ! اشک هایم را پاک کند ، دستانم را بگیرد و آرام بگوید : اینجا آدم ها اذیتت می کنند ؟!! بیـــــــا بـــــــــــرویم !