رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
می دانی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند !!!
رضارنج بران
روزها رفت ولی یادتو کمرنگ نگشت ماه ها رفت و دل ساده ی من سنگ نگشت ذهن من بسترصد خاطره بایادتوبود نامت ازصفحه ی این خاطره کم رنگ نگشت
رضارنج بران
زندگی جیره مختصری است مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است مثل یک حبه قند زندگی را با عشق نوش جان باید کرد.
رضارنج بران
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود از هرچه زندگیست دلت سیر می شود گویی به خواب بود جوانیمان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
رضارنج بران
همیشه باید کسی باشد... هَـميشه بـآيد کَسـی باشدکـــہ مــَعنی سه نقطه ی انتهای جملههایت را بفهمد هَـميشه بـآيد کسـی باشد تا بُغضهايت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد بـآيد کسی باشد کـــہ وقتي صدایت لرزید بفهمد کـــہ اگر سکوت کردی، بفهمد... کسی بـآشد کـــہ اگر بهانهگيـر شدی بفهمد کسی بـآشد کـــہ اگر سردرد را بهـآنه آوردی برای رفتـن و نبودن بفهمد به توجّهش احتيآج داری بفهمد کـــہ درد داری کـــہ زندگی درد دارد بفهمد کـــہ دلت برای چيزهای کوچکش تنگ شده است بفهمد کـــہ دِلت برای قَدم زدن زيرِ باران... برای بوسیدنش... برای يك آغوشِ گَرم تنگ شده است هميشه بايد کسی باشد هميشه...
رضارنج بران
« وصل تو کجا و من مهجور کجا
دردانه کجا حوصله مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکی
پروانه کجا و آتش طور کجا »
رضارنج بران
« تا در دل من آتش عشقِ تو فروخت/ از نیک و بد جهان مرا چشم بدوخت/ سر جمله ی کار خود بگویم با تو/ درد تو مرا بکشت و عشق تو بسوخت/ «عطار» »
رضارنج بران
نيمكت با هم بودنمان تنهاست... من دل نشستن ندارم، تو دليل نشستن باش...
رضارنج بران
خــدایــــا کسی را که قسمت کس دیگریست ســــر راهمان قرار نده تا شب های دلتنگی اش بـــــرای ما باشد و روزهای خوشش بــــرای دیگــــــــری
رضارنج بران
آخرش حرف خودم شد اومدی شدی نگارم عطــــر موهای تـــو پیچید تو تمــوم روزگارم تـــورواز خدا میخواستم توی تک تک دعاهام اومدی گفتی می مونی تــــو تموم آرزوهام
رضارنج بران
طلا باش… تا اگه روزگار آب ات کرد روز به روز طرح های زیباتری از تو ساخته شود سنگ نباش… تا اگر زمانه خرد ات کرد تیپا خوردهء هر بی سر و پایی بشوی..!!!
رضارنج بران
من نه عاشــق هستم و نــه محتـــــــاج نگاهی کـــه بلغـــزد بــر من من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد
رضارنج بران
هر صدا و هر سکوتی،اونو یاد من میاره میشکنه بغض ترانه،غم رو گونه هام میباره از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد دلمو از قلم انداخت،اونکه صاحب دلم بود منو دوس داشت ولی انگار،اندازش یه ذره کم بود از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد