نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
گیله مرد میگفت : مهم نیست که چقدر از راه رو ، با چه سرعتی و با چه کسانی رفتیم و چقدر در طول مسیر خوش گذشته ... ، اگر دیدی راه به مقصد ختم نمیشه و داشتی بیراهه رو بجای راه طی میکردی ... برگرد ... خیلی ساده ؛ که در ادامه بیراهه رسیدن نیست ...
بيا با هم تماشا كنيم خواب لطيف گل سرخ و بيا باهم ببينيم همه چيزهاي زيبا را از پنجره اي كه من برايت گشوده ام رو به آسمان نيلگون عشق و درياي مواج ِ مجنونم كز آن پيداست همه گلهاي باغ گلگـــــونم گر تو بيايي هر دو باهم از آن پنجره پر خواهيم گشود رو به آسمان و از پل رنگين خواهيم گذشت رو به سوي خوشبختي...! تا بيكران تا آفتاب و كهكشان تا آن سوي هر زمان .......
روزي مجنون از ميان سجاده مرد نماز گذاري عبور کرد .... مرد گفت هي ! مگر نميبيني که با معشوق خود راز و نياز ميکنم ؟ مجنون گفت : من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي ؟؟؟
در ميان من و تو فاصله هاست گاه مي انديشم ، مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري تو توانايي بخشش داري دستهاي تو توانايي آن را دارد ، که مرا زندگاني بخشد چشم هاي تو به من مي بخشد شورِ عشق و مستي و تو چون مصرعِ شعري زيبا ، سطرِ برجسته اي از زندگي من هستي.