بی شیله پیلـه می نویسم دوستـت دارم
فـرقی نـدارد اینکـه بــاور می کنـی یـا نـه
آغوش خود را باز کن بر هرکه می خواهی
آغـوش خـود را باز کن بر هـرکه... امـا نه
آغـوش تـو عمــری عبـادتگـاه روحـم بـود
حتـی نفهمیـدی کـه در تـو زندگـی کـردم
حیـف است این معبـد پنـاه ناکسـان باشد
در تـو بـه دنبـال وجـود خویـش می گردم
من مالکت نه, مالکت نه, عاشقت هستم
عشـق حقیقـی مالکیـت را نمی خـواهـد
ای بـرگ پاییـزی رهایـت مـی کنـم در بـاد
هرچند عاشق این طریقت را نمی خواهد
فکـر مـرا هـرگز نکن وقتی کـه تـو خوبی
حال منِ آشفته ی دیوانه هم خوب است
می سوزم از داغ تو و این بی تو بودن ها
اما خیالت تخت, صبرم, صبـر ایـوب است