saied
الان که دارم مینویسم خیلی دلم گرفته.از روزگار.از خودم کلا از همه چی....بهش قول داده بودم دانشگام که تمام شد همه چیو درس میکنم نمیزارم یه زره غم تو دلت بیاد .دانشگام تموم شد ولی هر کار میکنم....... خیلی دوسش دارم.خیلی خوب ومهربونه.این روزا خیلی دلم براش تنگ میشه دوس دارم کنارش باشم برا یه لحظه هم که شده حتی از دور ببینمش ولی فقط دلتنگی.آخه خونشون شهر ما نیس....... اگه همین اس دادنا.زنگ زدن نباشه ........ شاید بگین دروغ بگه ولی برا اولین بار به خاطرش اشک از چشام اومد........ فقط میتونم بگم خیلی دوست دارم بیشتر از اونی که حتی فکرشو بکنی.معذرت میخوام اگه همش دل نازنینتو میشکونم به خدا نمیخوام این طوری بشه........ببخش نفس.همه چی درس میشه.
saied
سوختم.. باران بزن شاید تو خاموشم کنی... شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی... بزن باران ، من سراپای وجودم آتش است... پس بزن باران ، بزن شاید تو خاموشم کنی...
saied
کاش میشد زندگی همیشه با هم بودن بود در کنار هم ، با هم ، میساختیم رویای شیرینی که همیشه در سر داشتیم تو میگفتی از آرزوهایت ، من مینشستم به پای حرفهایت حس همیشگی من ، همان احساس قلبی تو است لحظه های ناب من در اعماق قلب مهربان تو است ساده تر مینویسم ، ساده تر حرف دلم را به تو میگویم تا لحظه هایمان نیز صاف و ساده بگذرد بیش از هر چیز بودنت مرا آرام میکند، وقتی نگاهم میکنی چشمهایت مرا خوشحال میکند کاش میشد زندگی همیشه اینگونه بود، نه درد دوری ، نه بی قراری و انتظار هر زمان نیستی در کنارم، به شنیدن صدایت نیز قانعم، اگر روزی نشنوم صدای گرمت را،احساس بودنت در قلبم همیشه می تابد می تابد و لحظه هایم را گرم میکند، گاهی دستانم هوس موهای نرمت را میکند تا تو را نوازش کنم ، تا از قلبت خواهش کنم ، که همیشه با من بماند بماند و بخواند آواز همیشه ماندن را کاش میشد زندگی همیشه با هم بودن بود کاش میشد در کنار هم ، با هم ،به سادگی میگذشتیم از پلهای انتظار… من و تو با هم یکی شده ایم ، من و تو دو عاشقی شده ایم که به زندگی خواهیم گفت همیشه با همیم!
saied
تو برای من عشق نمیشوی ، تو برایم آنچه که میخواستم نمیشوی از همان اول هم نباید به تو دل میبستم ، میدانستم روزی تمام میشوی
saied
کودک نجوا کرد:خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک در چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید پس کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن!و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد کودک فریاد زد :خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم،پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد
خوش اومدی


13 سال و 5 ماه و 4 روز و 14 دقيقه قبل