@♪★☂sadaf_daryayi☂★♪ روی کاغذی سفید نوشته بود، طرحی از عشق، و کاغذ مچاله بود، برداشتم، و ریختم در آن باد را، و ریختم در آن باران را، و ریختم در آن برف را، و ریختم در آن ابر را، و ریختم در آن زمین پوشیده از برگ را پوشیده از برف را، و ریختم در آن درخت سبز را برهنه را کنده های کهنه را ، و ریختم در آن یک دنیا گل ;یک جهان پروانه را، و ریختم در آن بیستون،لیلی و مجنون دیوانه را، و ریختم در آن سنگ را شیشه را، و ریختم در آن چشم را، و ریختم در آن اشک را و.و.و...، آه باز هم کاغذ مچاله شد، سطلی به من نزدیک بود، و ریختم در آن کاغذ مچاله را، و زمین پر از زباله شد!،
اره در زمن ي ساكي جيزي جمع كن تا وقتي بابات ميندازتت بيرون لباس و... داشته باشي ياه ياه.
عكس كاربريت رو خطاب كن واسم ميخوام دانلود كنم ب يكي نشون بدم كل كل هسش
#خدایا ، مرسی ... #خدایا مرسی که #سلامتی دارم ... مرسی که می توانم راه بروم و برای خودم چای بریزم ... مرسی که وقتی روی کاناپه دراز کشیدم ، #توانش را دارم تا بلند شوم و کنترل تلویزیون را بردارم ... مرسی که زبان دارم و می توانم انتهای شام ، از #مادرم برای غذای خوشمزه اش تشکر کنم ... مرسی که دنیایت را با #چشمانم ، رنگی می بینم ... مرسی که می توانم ، نابینایی را از خیابان رد کنم ... مرسی که می توانم بارهای پیره زنی تا درب منزلش ببرم و پیرزن از من تشکر کند و سیبی به من هدیه بدهد ... مرسی که می توانم کالسکه نوزاد ، مادری را بلند کنم و بالای پله ها بگذارم ... مرسی که می توانم #بخندم ، #گریه کنم ، #بغض کنم ، #دوست داشته باشم و #دوستم داشته باشند ... مرسی که #دوستانی دارم تا روز #تولدم را به من تبریک بگویند ... #خدایا ، دنیایت #زیباست ، فقط ما باید این زیبایی های ساده را ببینیم...با تمام #سختی می خندم ...
جالب بود
14 سال و 5 ماه و 21 ساعت و 26 دقيقه قبل
14 سال و 5 ماه و 21 ساعت و 23 دقيقه قبل