@♪★☂sadaf_daryayi☂★♪ رفته بودیم یه جا مهمونی، صاحب خونه یه دختر ملوس داشت، 3،4سالش بود، دیوار راستو میرفت بالا! نازش کردم، بوسیدمش و بهش با لحن بچه گونه گفتم: عمو دون، جن سالته عجیییجم؟ اسمتو بهم میگی خانومه خوججل؟ چند ثانیه تو چشام نگاه کرد، بعدش خیلی جدی گفت: احمق، مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی ..
دلت بگیره ولی دلگیری نکنی...
شاکی بشی ولی شکایت نکنی ...
گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن...
خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری...
خیلی حرفارو بشنوی ولی نشنیده بگیری!
خیلی هادلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی ...

13 سال و 10 ماه و 3 روز و 22 ساعت و 43 دقيقه قبل
13 سال و 10 ماه و 3 روز و 22 ساعت و 33 دقيقه قبل توسط موبایل