♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
و آغوش ات اندک جایی برای زیستن... اندک جایی برای مردن ...و گریز از شهر... که با هزار انگشت... به وقاهت پاکی ... آسمان را متهم می کند ...
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
رویاهایش را به بادمی سپارم... شاید برسد به گوشش آوازه دل بی تابم...!!!
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
دچار ، یعنی عاشق... و فکر کن که چه تنهاست ، اگر ماهی ِ کوچک ، دچار ِ آبی دریای ِ بیکران باشد ...!
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
تو رفته ای امّا... باد وِل کُنِ ماجرا نیست ...می آورد و می بَرد...! به احتمال زیاد آخر سر همین عطرت هلاکم می کُند...!!
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
در این شهر گوئی .......نه پائی می لغزد... نه دلی از عشق میلرزد...!! مردمان چون اُسکُلان... فقط در شب را ه خانه اشان را فراموش میکنند...!!!!!
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
دستم را داغ میگذارم... که نبینمت دیـگر... تو امّا هر شب ! داغَم را تــازه میکنی ...!
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
برفي سنگين نشسته روي سرم ! اما ميگويند ، راهها همه بازند... راهها هنوز بازند... اما معلوم نيست ، اين <بازي> تا كي ادامه دارد ...!