گفتم از برای فراموشی می نویسم تا که ذهن را خالی ز آنها کنم و همه را بر فرش کاغذ بنشانم و کاغذ را هم بدست باد سپارم ولی نمی دانستم که واژه واژه اش ، چو فرزندانم می شوند و به آغوششان می کشم می شوم پروانه ای که به شوق لقای شمع ، سوختن را فراموش می کنم.
شمع............هر چه شمع به نام تو روشن می کردم ، آنقدر می گریست تا ذره ذره جان می داد... من بیش از آنها می گریم ، ولی نمی دانم چرا هنوز هستم؟!... آهان!...فهمیدم... من قد بلندتری دارم و ذره های بیشتری برای فدا کردن... فقط نمی دانم تا پایان من ، چند شمع راه مانده...